یه دختر بچه 5 ساله بود، چشمان درشت و نگاه نافذی داشت، دستانش میلرزید و همان چشمان درشت پر از اشک بود و گوشه خیابان نشسته و به مردمی که با سرعت از کنارش میگذشتند نگاه میکرد. حس کردم منتظر یک نگاه است، یک توجه و شاید یک سوال، شاید کسی باید از او می پرسید که وسط این همه جمعیت تنها چه میکند.
کنارش نشستم، همان سوال ذهن خودم را از او پرسیدم، نگاهم کرد و با تردید حرفهایی زد که از شنیدن آن نه تنها متاثر بلکه متحیر شدم.
نمیدانم او قصه گوی خوبی بود یا دنیای ما پر از رنگ و ریاست، اما هر چه بود یک دختر بچه پنج ساله به جای بازی و گوش دادن به کتاب قصههای مادر نباید از اسرار زنان کوچه و بازار و مردان بی تعهد چیزی بداند، حداقل من که اینطور فکر میکنم.
نگار پنج سال دارد، همراه پدر و مادرش در یکی از محلههای فقیر نشین اصفهان زندگی میکند. وجود پدر و مادر را تنها وقتی احساس میکند که در حال شمردن اسکناسهای کهنه و ناچیزی هستند که از راهی بدست آوردهاند که نگار ازآن بی خبر نیست.
خانه نگار محل رفت و آمد زنان و مردانی است که برای برطرف کردن یک حس به آنجا میروند، برای شادی یک لحظه و برایشان مهم نیست در کنارشان زنان و مردان دیگری باز هم به همان کار مشغولند...
نگار این چیزها را در خانه خود دیده و مادرش نیز چندان برایش اهمیتی ندارد که دختر معصومش در چه منجلابی فرو رفته است. او زنانی را دیده که در خانه پدریاش لباسی به تن ندارند و مردانی که بی حیایی را به حد اعلا رساندهاند.
عجیب است او حتی میدانست که گاهی زنان همجنس باز نیز در خانهشان جمع میشوند و برای ارضای حس کثیف خود دقایقی را در آنجا میگذرانند.
نمیدانم نگار برایم قصه گفت یا از واقعیاتی گفت که وجود دارد، اما تا به حال هیچ قصهای به این تلخی نشنیده بودم و میدانم که هیچ مادربزرگی هم در واقعیت این روزها را به زبان نمیآرود اما چرا نگار 5 ساله اسیر روزهایی شد که شاید روزهای آینده خودش هم اینچنین شود.
میدانستم کدام محله زندگی میکند اما وقتی میخواستم آدرس از او بگیرم خیلی راحت از دادن آدرس طفره رفت و پس از آن زنی سراسیمه و نگران به سراغش آمد و خیلی محکم دستش را کشید و از او خواست برای جلب توجه مردم گریه نکند.نگاه غضب آلودی به من کرد و خیلی زود از جلوی چشمانم دور شد.
من ماندم و یک قصه که فکر میکنم روزهای واقعی کسانی است که ...
من ماندم و حیرت از زندگی دختری ۵ ساله که هنوز هم نمی دانم واقعیت داشت یا نه اما مگر ذهن یک دختر بچه گنجایش دیدن و شنیدن این روزهای تلخ را دارد؟!