تبليغاتX
یک خوشه از پروین - نگاه او...

نگاه او

می‌خواست دستاشو برای کمک به سمت من دراز کنه، می‌خواست بهم بگه که تنها نیستم و حالا که چنین مشکلی برای من پیش اومده با دستای ناتوانش می‌ تونه به من کمک کنه... می‌خواست با لبخند تلخش بهم بگه که چقد دنیای اون با دنیای کوچیک من فرق داره ... می‌خواست بگه نمی‌دونه چرا وسیله آزمایش من قرار گرفته، منی که شاید قدرشناس روزهای شاد زندگیم نباشم و دستای به قول خودم قدرتمندم هیچ وقت برای شکرگذاری به آسمان خدا بالا نره...

اون، نه می‌تونست دستاشو برای کمک به من دراز کنه، نه می‌تونست با حرفاش منو آروم کنه و نه می‌تونست حتی از دیگران هم برای من کمک بخواد اما تنها می‌تونست با نگاهش به من بگه که چقد دلش می‌خواد منو همراهی کنه و دستامو بگیره اما نمی‌تونست... نمی‌تونست.

و من باز هم به همون سئوال همیشگی که ذهنم رو مشغول می‌کنه می‌رسم که: چرا بعضی آدم‌ها با معلولیت خودشون وسیله شکرگذاری من و دیگران قرار می‌گیرند. چرا از شادی دنیا و خنده‌های کودکانه هیچ بهره‌ای نبرده‌اند. چرا روزهای زندگی‌شان همیشه یک رنگ است و من آن را همیشه خاکستری می‌بینم.

مانده‌ام که چرا؟

بی‌شک همیشه از خودش می‌پرسه که چرا او باید مورد این امتحان سخت قرار بگیره...

بیایید بدون شعار و بدون حرف‌های تکراری به این موضوع فکر کنیم که اگه ما جای اونا بودیم باز هم شکرگذار بودیم؟ کمی به سختی‌های زندگی اونا فکر کنیم. می‌دونم که خیلی از این انسان‌ها اینقد بزرگوارند که ذهن کوچک خیلی از ما گنجایش فهمش رو نداره اما واقعا طبیعت چرا چنین سرنوشتی رو برای اونا رقم زده؟

دستاش همچنان اروم و بی‌حرکته اما نگاهش یه دنیا حرف داره... از کنارش گذشتم...خیلی ساده... کاری نمی‌تونستم براش انجام بدم جز اینکه بازم ذهنم مشغول همون سئوالی بشه که هنوز براش جوابی پیدا نکردم...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:24 توسط ثریا |