تبليغاتX
یک خوشه از پروین - معصومیت یک نگاه

چشاش اینقد مهربونه و دستای سردش کوچیک، که با دیدنش، نگران معصومیت اون چشای مهربون می شدی...

محمد فقط هفت سالشه، فقط هفت زمستون رو پشت سر گذاشته و فقط دو زمستون تو آغوش مادر از مهربونی و روزهای خوب خدا لذت برده...

محمد برای اینکه پدرش توان کار کردن نداره و نامادری هم توان دیدن اونو نداره مجبوره کار کنه و علاوه بر کار بیرون بیشتر کارای خونه رو هم خودش انجام میده...

صبح که از خونه بیرون میرم تا زودتر به محل کارم برسم محمد رو می‌بینم که خیلی زودتر از من بیدار شده و شیر و نان تازه تو دستای کوچیکشه و به سمت خونه میره و با صدای قشنگ و مهربونش بهم سلام می‌کنه و همیشه هم لبخند روی لباشه. این پسر اینقد خوبه که وقتی کسی ازش در مورد سختی‌های زندگی می‌پرسه چیزی نمی‌گه و بی‌تفاوت رد میشه.

اما معصومیت نگاهش رو همیشه متوجه می‌شم. اون خیلی زود بزرگ شده و درد رو خیلی خوب می‌شناسه، خیلی صبور و مهربونه...

نا مادریشو خیلی نمی‌بینم اما چند باری که دیدمش با تیپی خیلی جوان و آرایش خیلی زیاد و لباسی که پوشیدنش از یه مادر و یا یه زن خیلی بعیده بود، دست دختر کوچیکشو گرفته بود و ...

نمی‌دونم اون زن توی خونه چه رفتاری با محمد داره، نمی‌دونم محمد روزا و شبای خودشو چطور می‌گذرونه، نمی‌دونم از غصه‌های دل کوچیکش با کی حرف می‌زنه اما ظواهر نشون میده دل شادی نداره و پدر و مادری مهربون که پناه روزای بی‌کسیش باشن...

اینو خوب می‌دونم که محمد آدم بزرگیه وبه خاطر مقاومت و صبری که داره شاید آینده خوبی هم داشته باشه اما آیا این روزها رو می‌تونه فراموش کنه؟ می‌تونه روزایی که تو سرمای زمستون برای خرید نیازهای مادر و پدر از خونه بیرون رفته رو از یاد ببره؟

روزایی که می‌تونست بخنده و شاد باشه اما نبود، شبایی که می‌تونست تو آغوش گرم پدرش باشه اما نبود، روزایی که سخت گذشتن و شبایی که سخت‌تر...

نمی‌دونم آینده محمد کوچک چی می‌شه و چه روزهایی در انتظارشه اما امیدوارم به اندازه همه روزهایی که براش به سختی گذشت و به اندازه همه شبهایی که پنهانی اشک ریخت، روزها و شبهای شادی داشته باشه.

دلم برای معصومیت هفت ساله‌اش می‌سوزد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:35 توسط ثریا |