تبليغاتX
یک خوشه از پروین - چهره های تکراری

نمی دونم تا حالا به چهره های آدم های اطرافتون نگاه کردین یا نه؟

چهره چند نفر از اونا برای شما آشناست و یا به قول من تکراریه؟ به دیدن چند نفر آنها عدات کردین؟

اون چیزی که منو وادار به نوشتن این پست کرده چهره تکراری مردیه که تقریبا هر روز در مسیر می بینمش و دیگه کاملا می شناسمش، حرفاشو، نگاهشو، کاری که انجام میده و هدفی که داره...

قبلا وقتی می شنیدم و یا در خبرها می خوندم که فردی به خاطر تکدی گری یا به قول خودمون گدایی میلیونر شده باور نمی کردم پذیرشش واسم سخت بود چون من خودم با دیدن این آدمها درسته که دلم واسشون می سوزه اما کمکی هم بهشون نمی کنم مگر اینکه یه بچه باشه...

بله باور نمی کردم تا اینکه با چهره این مرد آشنا شدم، البته نمی دونم اون از اون دسته آدم ها هست یا نه...

می تونم بگم هر روز اونو می بینم، این مرد تقریبا 40 ساله با قدی بلند و چهره ای ژولیده و سیگار بر لب و چهره ای که به کارتن خواب ها و معتادا شباهت عجیبی داشت یه روز گدایی می کنه، یه روز چند گردن بند و النگوی به قول خودش نقره میاره و تو دستش می گیره و به مردمی که از کنارش عبور می کنن نشون میده، گاهی هم چند  کلاه و شال داره و برای فروش اونا کلی زبون می ریزه...

خوب اونم از این راه امرار معاش می کنه اما چیزی که برای من عجیب بود که این آدم رو مثل زبل خان ( شخصیتی کارتنی که در آن واحد می تونست در چند جا حضور داشته باشد) همه جا می دیدم، و اگه یه روز نمی دیدمش جای اونو توی خیابون خالی حس می کردم...

نمی دونم این مرد زندگیش و چطور می گذرونه، نمی دونم کجا زندگی می کنه و خوراکش چیه؟ بچه داره و همسر؟ اما چیزی که توجه منو جلب کرده حضوراین مرد در چند مسیر مشخص و هر روز با یک شغل متفاوته...

بعد از ظهر یه روز سرد که مثل همیشه انتظار داشتم این مرد رو ببینم که البته دیدم، متوجه چند مامور رفع تخلفات شهری شدم که به او  نزدیک می شدند، مرد متوجه آنان شد و پا به فرار گذاشت اما نایی برای دویدن نداشت، پس از چند لحظه ماموران او را با وضعیت بدی دستگیر کرده و با خود بردند...

نگاهشو خوب به یاد دارم، درمانده و عاجز...

بعد از اون روز، اون چهره تکراری رو دیگه ندیدم اما هر روز که از همون خیابان می گذشتم به یاد او و نگاهش می افتادم و با خود فکر می کردم که چه کسی به اون مرد فکر می کنه؟ کی می دونه دردش چی بود و آیا با دستگیری مشکل اون یا مشکل جامعه ما حل میشه؟ کی می دونه سر همسر و بچه هاش چی میاد؟ کی می تونه شب های گرسنگی اونا رو درک کنه و آیا بعد از دستگیری این آدم چطوری دوباره کار می کنه و روزگار می گذرونه؟

کاش می دونستم اون هم، از اون دسته آدم هایی بود که از این راه پول کلانی به جیب زده و یا واقعا از درد نداری به آن کارها روی آورده...

هر چه که بود نگاه آخرش را از یاد نمی برم و همیشه به این فکر می کنم که چرا در کنار ما هنوز هم آدم هایی زندگی می کنند که برای بدست آوردن پول، روزی و یا هر چیز دیگری اینقدر خوار و خفیف می شوند واقعا چطور در برابر فرزندانشان سر بلند می کنند؟ چرا به جای بازداشت کردن کاری به آنها آموزش نمی دهند تا دیگر مجبور به گدایی و فروختن چند تکه فلز نباشند؟

می دونم این جامعه هیچ وقت مدینه فاضله نمی شه...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:4 توسط ثریا |