تبليغاتX
یک خوشه از پروین

روزای کودکی رو خوب به یاد دارم

همون روزایی که قصه تو با من نبود

همون روزایی که دستات مال من نبود

اون روزا فقط قاصدک مهمون دل کوچیکم بود و بابا با دستای مهربونش اونو همیشه برای من هدیه می‌آورد...

اون روزا از تو با قاصدک می‌گفتم...

« سلام قاصدک

من تازه 5 سالمه اما دلم می‌خواد یه مهمون مهربون داشته باشم

همه می‌گن قاصدکا برای آدم اون کسی رو که دوس داره میارن، تو هم برای من یه مهمون بیار، اما نه اون مهمونی که آبجی همش میگه: بازم اینا اومدن، مهمون منو همه باید دوس داشته باشن...

باشه قاصدک؟

یادت باشه بهم قول دادی»

و امروز تو مهمون همون دل کوچیکی هستی که قاصدک بهم قولشو داده بود، خوشحالم که بهش اعتماد کردم و حالا دستای تو ماله منه و من با تو و قاصدک و همه روزای خوب به شب می‌رسم و بازهم با یاد تو به آرامش...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:44 توسط ثریا |