نگاه اول
چادرش را شل و ول و وارفته در دست گرفته و وارد اتوبوس میشود، به دنبالش دو پسر بچه 3 یا 4 ساله هم وارد شدند، دو قلو بودند، یک کوله پشتی به کمر هر کدام از آنها بود. نگاهشان کردم. تصورم این بود که مادر به خاطر حس مادرانهای که دارد کنار بچههایش بنشیند و از آنها مواظبت کند اما خودش روی صندلی اول کنار یک دختر جوان نشست و بعد از آن رویش را به خیابان کرد تا مناظر بکر خیابان تکراری وحید را از دست ندهد...
پسر بچهها که مصطفی و مجتبی نام داشتند هر کدام یک صندلی را در یک نقطه از اتوبوس به خود اختصاص دادند و اجازه ندادند هیچ مسافری تا پایان راه با خیالی آسوده به افکاری که درذهن داشت برسد. اجازه ندادند هیچ مسافری آب خوش از گلویش پایین برود...
و مادر همچنان چشمانش رو به خیابان بود...
به این فکر میکردم که واقعا برای این مادر مهم نیست که در این شلوغ بازار فرزندانش چه میکنند و کجا نشستهاند و چه آزاری به مسافران بیچاره میرسانند؟ دریغ از یک نیم نگاه...
این زن تا پایان مسیر نیم نگاهی هم به مصطفی و مجتبی خود نکرد و پس از آن از اتوبوس پیاده شد و یکی از پسرها با او پیاده شد و دیگری پس از فاصله از ایستگاه مورد نظر متوجه شد که مادر و برادری در کار نیست و با صدای جیغ و فریادش راننده اتوبوس را نگه داشت و او را هم به مادرش رساند...
نگاه دوم
میانههای راه بودم. هنوز گوشم با صدای دلخراش بچههای آن زن نوازش میشد که زنی دیگر با دختر 4 ساله در آغوش وارد اتوبوس شد. توجهم را جلب کرد. ظاهر دختر نشان از معلولیت جسمانی او میداد. دست و پایش چنان لاغر و ضعیف بود که واقعا به اندازه قطر دو انگشت دست هم نمیرسید. چشمانش میلرزید و در آغوش مادرش چنان کز کرده بود که گویی اصلا وجود ندارد. مادر هر لحظه او را نوازش میکرد و در آغوش میفشرد. دستانش را میبوسید و صورتش را نوازش میکرد اما دختر 4 ساله و نحیف او ظاهرا حتی توان جواب دادن به آن همه محبت مادر را نداشت...
دلم خیلی گرفت. آنقدر که دلم میخواست برای معصومیت آن زن و دختر معصومش اشک بریزم ... دلم برای مظلومیتشان سوخت. چهره مادر زار میزد و میدانم دل پرغوغایی داشت...
وقتی که مادر میخواست از اتوبوس پیاده شود خمیده راه میرفت. شاید غم این دختر این قدر او را خم کرده و ناتوان...
می دانستم دستهای خالیاش هم نگاهش را نگرانتر ساخته است...
دلم هنوز هم گرفته است...
مادر مجتبی و مصطفی با مادر آن دختر معصوم ...
نمی خواهم مقایسه کنم اما بی خیالی آن زن در قبال فرزندانش و مسئولیت آن مادر برای دختر معلولش ...
کاش می دانستم حکمتش چیست...