
نگاهش مهربان نبود، لبخندش از سر شادی نبود و دستانش را از سر شوق برایم تکان نمیداد. چهرهاش معصوم بود اما سخت. مهربان بود اما نا شکیب و چقدر دلم برای دستان کوچک و ضمختش سوخت وقتی که با همه سختی نان را از تنور خارج میکرد و باز هم خمیر را برای نان بعدی آماه میکرد.
معصومه یک دختر عشایری است سنش بیشتر از ۱۵ سال نیست اما وقتی که نگاهش کنی شاید تصورت این باشد که زنی است کامل که عهدهدار بار بزرگ یک زندگی است. زندگی که من و تو شاید حتی تصور چند لحظه ماندن در آن را هم نداشته باشیم.
چهرهاش سخت و دستاش زبر و پینه بسته بود البته این چیزی مشترک بین همه دختران عشایر است. برای برقرار کردن یک ارتباط دوستانه با آنان دستانشان را به گرمی فشردم اما دلم گرفت از آن همه سختی. از آن همه روز و شب را با داغ ترین و سردترین روزها سپری کردن...
دیروز به دیدن آدمهایی رفتم که دستانشان بوی علف و کهنگی میداد و لبخندشان صدای درد. آدمهایی که شاید خودشان هم نمیدانستند در تقسیم روزهای خوب خدا چرا آفتاب داغ نصیبشان شده و کویری بیآب.
معصومه، گلنار، سمیه، طیبه، پروانه و حتی ترانه دختر ۵ ساله پروانه را دیدم که پذیرای همه لبخندهایی هستند که به سویشان میآید اما دریغ از لبخند خودشان. دیدم که چقدر برایشان سخت است که کسی سختیها و بدبختیهای آنان را ببیند. چقد دردناک است که چهره آفتاب خورده شان را ببینند و با خود بگویند: «بیچارهها»!
مدتی که کنارشان بودم به خوبی حرفهایشان را شنیدم نگاهشان را دیدم و غمشان را فهمیدم. میدانم شاید عدهای بگویند خواست خداوند است و زندگی هر کس شیوهای دارد و قسمتی، این را همه میدانند اما آیا آنان شایسته زندگی راحتتری نیستند؟ شایسته داشتن آب سالم و بهداشتی نیستند؟ و نباید مکانی امن برای سر بر بالین گذاشتن داشته باشند؟
نمیدانم شاید نامشان با نداشتن عجین شده باشد...
مدرسههای بزرگ و رنگارنگ و پر از نور شهر کجا و چادر کوچک و نم گرفته عشایر با یک تخته سیاه کهنه کجا، حتی وارد این چادر کم نور هم به سختی میتوان شد، اما شاگردان زیادی با اشتیاق روی گلیم کهنه آن مینشینند و ورق میزنند کتابهایی را که حتی با کتابهای ما خیلی فرق دارد.
از شعار دادن بیزارم، از اینکه کسی بگوید قسمتشان این بود و خودشان از این وضعیت راضیاند. آنان راضی نیستند. گریههای گلنار را کسی ندیده، حرفهای معصومه را کسی نشنیده پس چطور میتوانند دم از رضایت کسانی بزنند که پای حرفهایشان ننشستهاند.
به خیلی از چادرها و در واقع خانههای آنان سر زدیم. چند دقیقهای مهمان هر کدام بودیم و با چای داغ و نان و ماست محلی پذیرایی شدیم. هر کدام از آنها به بهترین نحو پذیرای ما شدند اما من با دیدن آنها غم بزرگی به دلم نشست. نمیتوانم باور کنم که آنان و حداقل جوانانشان از آن وضعیت راضیاند.
در میان آنان جوانان با استعدادی دیدم که هر کدام دانشجوی یک رشته دانشگاهی بودند اما وقتی حرفهایشان را شنیدم دیدم که آنان هم امیدی به آینده خود ندارند. آنان میگفتند تا وقتی وضعیت پدرانشان اینگونه است خودشان چطور میتوانند پدر و خانواده را رها کنند و رهسپار سرنوست تک نفری خود شوند. با کدام پشتوانه و خانواده...
دیدهها و شنیدههای من در آن نیم روز آنقدر زیاد است که در حوصله این پست نیست اما دلم میخواهد تصورشان کنید و لحظهای خود را جای آنان بگذارید، با همان سختیها، با همان دستهای ضمخت و با همان نگاههای سخت...
دلم برای معصومیتشان، برای نگاههای آفتاب خوردهشان و برای دستهای خالیشان خیلی میسوزد...