تبليغاتX
یک خوشه از پروین

تا چند سال پیش، قبل از اینکه به طور رسمی وارد جامعه شوم و با همه خوب و بدش آشنا شوم تصور می‌کردم که استفاده از زنان برای آگهی و تبلیغات تنها در رسانه‌های غربی اتفاق می‌افتد و ایران ما مبرا از هرگونه استفاده نامناسب از نیروی کار زنان است. از این بابت خوشحال بودم و زمزمه وطن وطن همیشه برایم خوشایند بود.

همیشه زنان و دختران را با غرور خاصشان می‌دیدم که به زندگی و کار مشغولند و دغدغه‌ای ندارند اما خیلی وقتی است که پا به جامعه‌ای گذاشته‌ام که نامش ایران است و کاخ آروزهای بسیاری از جوانان. وارد جامعه‌ای شدم که تا قبل از آن نمی‌دانستم نقاب به روی خود دارد. اما این روزها زمان خوبی است برای اینکه بدانم هرگز چنین نیست و زنان ایران ما هم گرفتار سو استفاده‌های تبلیغاتی قرار می‌گیرند.

منظورم از سو استفاده تنها سو استفاده جنسی نیست و تنها به آن محدود نمی‌شود.

این روزها سوپر مارکت محله ما دو دختر جوان و زرد پوش را در ورودی مغازه‌اش گماشته تا محصولات جدیدش را به مشتریان نشان داده و آنان را دعوت کند تا از اجناس داخل مغازه دیدن کنند.

منم یکی از این مشتریان بودم. اولین باری که آن دو دختر جوان را دیدم موقع برگشتن به خانه بود که گرمای تابستان هم کلافه‌ام کرده بود، با صدای یکی از آنان به طرفشان نگاه کردم و در عرض یک دقیقه چنان از مزایای کالباس برایم گفتند که شاید هیچ سخنگویی نم‌ توانست از سیاست کشورش بگوید. کاغذ تبلیغاتی خود را به دستم دادند و از من خواستند مزه کالباسشان را امتحان کنم اما من از خوردن امتناع کردم به خاطر اینکه در آن زمان تنها چیزی که در آن گرما می‌خواستم آب بود.

یکی از دختران جوان گفت: «اگر نخورید یک چیز خوشمزه را از دست می‌دهید»، اما متاسفانه آن موقع لجبازی من گل کرده بود و گفتم: «ترجیح میدم از دست بدم اما نخورم»

راه خودم را رفتم اما بعد که فکر کردم خیلی ناراحت شدم، دلم سوخت و غصه دار شدم. ناراحت از اینکه چه چیزی باعث شده تا دختران جوان و شاید با استعداد به کارهای روی آورند که در شان آنان نیست. مسلما خودشان هم تمایلی به ابراز خود از آن راه ندارند.

آنها درکار خود موفقند و مشتریان زیادی را هر روز جذب می‌کنند اما آیا اگر کار دیگری بود موفق تر نبودند؟ مگر از این راه چقدر به دست می‌آورند که هر روز با هر جنس آدمی باید حرف بزنند و در نهایت جواب‌هایی بشنوند که اصلا خوشحال کننده نیست.

من می‌گویم غرور آدم خیلی بیشتر از اینها می‌ارزد اما وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم غم نان غرور را هم از آدم می‌گیرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:20 توسط ثریا |

یه دختر بچه 5 ساله بود، چشمان درشت و نگاه نافذی داشت، دستانش می‌لرزید و همان چشمان درشت پر از اشک بود و گوشه خیابان نشسته و به مردمی که با سرعت از کنارش می‌گذشتند نگاه می‌کرد. حس کردم منتظر یک نگاه است، یک توجه و شاید یک سوال، شاید کسی باید از او می‌ پرسید که وسط این همه جمعیت تنها چه می‌کند.

کنارش نشستم، همان سوال ذهن خودم را از او پرسیدم، نگاهم کرد و با تردید حرف‌هایی زد که از شنیدن آن نه تنها متاثر بلکه متحیر شدم.

نمی‌دانم او قصه گوی خوبی بود یا دنیای ما پر از رنگ و ریاست، اما هر چه بود یک دختر بچه پنج ساله به جای بازی و گوش دادن به کتاب قصه‌های مادر نباید از اسرار زنان کوچه و بازار و مردان بی تعهد چیزی بداند، حداقل من که اینطور فکر می‌کنم.

نگار پنج سال دارد، همراه پدر و مادرش در یکی از محله‌های فقیر نشین اصفهان زندگی می‌کند. وجود پدر و مادر را تنها وقتی احساس می‌کند که در حال شمردن اسکناس‌های کهنه و ناچیزی هستند که از راهی بدست آورده‌اند که نگار ازآن بی خبر نیست.

خانه نگار محل رفت و آمد زنان و مردانی است که برای برطرف کردن یک حس به آنجا می‌روند، برای شادی یک لحظه و برایشان مهم نیست در کنارشان زنان و مردان دیگری باز هم به همان کار مشغولند...

نگار این چیزها را در خانه خود دیده و مادرش نیز چندان برایش اهمیتی ندارد که دختر معصومش در چه منجلابی فرو رفته است. او زنانی را دیده که در خانه پدری‌اش لباسی به تن ندارند و مردانی که بی حیایی را به حد اعلا رسانده‌اند.

عجیب است او حتی می‌دانست که گاهی زنان همجنس باز نیز در خانه‌شان جمع می‌شوند و برای ارضای حس کثیف خود دقایقی را در آنجا می‌گذرانند.

نمی‌دانم نگار برایم قصه گفت یا از واقعیاتی گفت که وجود دارد، اما تا به حال هیچ قصه‌ای به این تلخی نشنیده بودم و می‌دانم که هیچ مادربزرگی هم در واقعیت این روزها را به زبان نمی‌آرود اما چرا نگار 5 ساله اسیر روزهایی شد که شاید روزهای آینده خودش هم اینچنین شود.

می‌دانستم کدام محله زندگی می‌کند اما وقتی می‌خواستم آدرس از او بگیرم خیلی راحت از دادن آدرس طفره رفت و پس از آن زنی سراسیمه و نگران به سراغش آمد و خیلی محکم دستش را کشید و از او خواست برای جلب توجه مردم گریه نکند.نگاه غضب آلودی به من کرد و خیلی زود از جلوی چشمانم دور شد.

من ماندم و یک قصه که فکر می‌کنم روزهای واقعی کسانی است که ...

من ماندم و حیرت از زندگی دختری ۵ ساله که هنوز هم نمی دانم واقعیت داشت یا نه اما مگر ذهن یک دختر بچه گنجایش دیدن و شنیدن این روزهای تلخ را دارد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:0 توسط ثریا |