میگفت همه دنیا برای من یه طرف تو هم یه طرف، میگفت شبا بدون یاد تو نمیخوابم و محاله از یادت ببرم، میگفت دنیا بدون تو برای من معنی نداره و من عاشق همه شبا و روزاییام که با تو باشم، میگفت ستارهها هم به عشق منو تو حسادت میکنن و دلشون میخواد جای ما باشن، بهم میگفت نمیزارم حتی یه قطره اشک از چشای مهربونت بیاد، میگفت تا منو داری غصه هیچی رو نخور، میگفت پاش برسه همه چیو زیر پا میزارم برای بدست آوردن تو، میگفت هرگز اون روزی رو نمیبینی که من فراموشت کنم یا از دستت بدم، میگفت...
اینا رو اون دختر جوان با اون ظاهر آراسته و آرامش برای من تعریف کرد، توی اتوبوس کنار من نشسته بود بعد از چند دقیقه متوجه اشکاش شدم، اول میخواستم بیخیال شم و بزارم تو حال و هوای خودش باشه اما نتونستم و ازش خواستم که اگه دوس داره با من حرف بزنه و اون دختر مثل اینکه واقعا دلش میخواست برای یکی حرف بزنه شروع به گفتن کرد...
از دوستی و عشقی گفت که بین او و پسر همسایه شکل گرفته بود، از حرفهای عاشقانه و روزا و شبای با هم بودنشون، از حرفهای پسر که ادعا میکرد همیشه باهش میمونه و هرگز از دستش نمیده، از کسی که دلبستهاش شده بود و همه زندگیشو حاضر بود برای اون بده. این دوستی تا جایی رسید که دختر یه روز مهمان خونه پسر شده بود و دیگه اون دختر همیشگی نبود، دیگه احساس سبکی و آرامش نمیکرد، دیگه از صدای شادیش خبری نبود و دیگه یه دختر شاد و سرزنده پدر و مادر نبود و همه این خوبیها را برای خاطر اون پسر از دست داد اما بازهم خوشحال بود که پسررهاش نمیکنه...
اما چه ساده از دست داد همه روزهای شاد و خوش زندگیشو و عشقش چه ساده از او گذشت.. چه ساده او را کنار گذاشت و پشت پا زد به همه روزها و خاطرههای خوبی که با هم داشتند...
گریه اجازه حرف زدن بیشتر به اون رو نداد و من فهمیدم که چه روزهای دردناکی رو میگذرونه، فهمیدم که دلش میخواد زمان به عقب برگرده و اشتباهش رو دیگه تکرار نکنه اما میدونه که زمان هرگز این اجازه رو بهش نمیده که دوباره متولد بشه و زندگیشو از سر بگیره...
جمله آخرش رو از یاد نمیبرم، ازم خواست براش دعا کنم و از خدا بخوام اونو ببخشه...
وقتی ازش جدا شدم تا مدتها بهش فکر میکردم و نگران سرنوشتش بودم، کاش متوجه باشه و بدونه که اگه بخواد خدا اونو میبخشه اما خودمون هم میدونیم که ما آدمها اصلا بخشنده نیستیم و اونو دیگه تو جمع خودمون قبول نداریم، میدونیم که اون دیگه توی جامعه ما جایی نداره و کسی دلش نمی خواد که این دختر مهمان شبا و روزای تنهاییش باشه...

میخواست دستاشو برای کمک به سمت من دراز کنه، میخواست بهم بگه که تنها نیستم و حالا که چنین مشکلی برای من پیش اومده با دستای ناتوانش می تونه به من کمک کنه... میخواست با لبخند تلخش بهم بگه که چقد دنیای اون با دنیای کوچیک من فرق داره ... میخواست بگه نمیدونه چرا وسیله آزمایش من قرار گرفته، منی که شاید قدرشناس روزهای شاد زندگیم نباشم و دستای به قول خودم قدرتمندم هیچ وقت برای شکرگذاری به آسمان خدا بالا نره...
اون، نه میتونست دستاشو برای کمک به من دراز کنه، نه میتونست با حرفاش منو آروم کنه و نه میتونست حتی از دیگران هم برای من کمک بخواد اما تنها میتونست با نگاهش به من بگه که چقد دلش میخواد منو همراهی کنه و دستامو بگیره اما نمیتونست... نمیتونست.
و من باز هم به همون سئوال همیشگی که ذهنم رو مشغول میکنه میرسم که: چرا بعضی آدمها با معلولیت خودشون وسیله شکرگذاری من و دیگران قرار میگیرند. چرا از شادی دنیا و خندههای کودکانه هیچ بهرهای نبردهاند. چرا روزهای زندگیشان همیشه یک رنگ است و من آن را همیشه خاکستری میبینم.
ماندهام که چرا؟
بیشک همیشه از خودش میپرسه که چرا او باید مورد این امتحان سخت قرار بگیره...
بیایید بدون شعار و بدون حرفهای تکراری به این موضوع فکر کنیم که اگه ما جای اونا بودیم باز هم شکرگذار بودیم؟ کمی به سختیهای زندگی اونا فکر کنیم. میدونم که خیلی از این انسانها اینقد بزرگوارند که ذهن کوچک خیلی از ما گنجایش فهمش رو نداره اما واقعا طبیعت چرا چنین سرنوشتی رو برای اونا رقم زده؟
دستاش همچنان اروم و بیحرکته اما نگاهش یه دنیا حرف داره... از کنارش گذشتم...خیلی ساده... کاری نمیتونستم براش انجام بدم جز اینکه بازم ذهنم مشغول همون سئوالی بشه که هنوز براش جوابی پیدا نکردم...