تبليغاتX
یک خوشه از پروین

امروز برایم روز متفاوتی نبود، روزی نبود که منتظر اتفاق خاصی باشم و یا حادثه‌ای پیش آمده باشد. تنها تفاوت امروز با روزهای قبل این بود که وقتی سوار اتوبوس شدم به جای اینکه کتاب مورد علاقه‌ام را باز کرده و مطالعه کنم، کتاب را کنار گذاشتم و ترجیح دادم به اطرافم نگاه کنم. به مردمی که سوار و پیاده می‌شوند، به مردمی که از پنجره می‌بینم و به همه آن چیزهایی که هر روز از کنارشان می‌گذریم و هرگز به این فکر نمی‌کنیم که هر رویدادی هر چند کوچک می‌تواند یک نشانه باشد.

در اتوبوس من هستم و یک خانم مسن که به اطرافش نگاه می‌کند، ظاهرا منتظر کسی است. پس از آن یکی یکی مسافران سوار می‌شوند و منتظرند تا حرکت کند و هر کدام را به مقصد برساند. دو ایستگاه بعد چند دانش آموز دختر با سر وصدا وارد می‌شوند.

دختر اول با صدای بلند: سارا؟ بلیط بده قبل از اینکه سوار شی

سارا: بی‌خیال بابا سوار شو، موقع پیاده شدن بلیط می‌دیم

دختر سوم: وااااااای الان راننده بهون گیر میده، آبرومونو میبره

دختر اول: دیونه‌ها، چه گیری میده...اشکال نداره

یکی از پسرانی که از قبل از مکالمه آن سه دوست نگاهش به طور مستقیم و عجیبی به آنان بود با صدایی تقریبا بلند گفت: اگه چیزی گفت به خودم بگین درستش می‌کنم،حالشو می‌گیرم، نگرانی نداره...

دوست آن پسر بلند خندید...

دختری که ظاهرا سارا نام داشت گفت: توی خاک بر سر؟

پسر عصبانی شد و گفت: معلومه خاک بر سر کیه؟ دختره‌ی...

یکی از ایستگاه‌ها زنی سوار شد که وزنش بیش از حد استاندارد بود، تا برای خودش یک صندلی پیدا کند و بنشیدند اتوبوس حرکت کرد و او تعادلش را از دست داد، دستش را به یکی از نزدیکترین افراد اتوبوس گرفت اما این مانع نشد تا زن به زمین سقوط نکند، با همکاری یکی دیگر از خانم‌های اتوبوس بلند شد و در یک صندلی جا گرفت و فوری گفت: من می‌خوام برم اداره بیمه، هر وقت رسیدیم بهم بگین چون من حواسم نیست، باشه؟

بیرون را نگاه کردم، راستی امروز برای اولین بار به تعداد رانندگان زن در اتومبیل‌ها دقت کردم و تا جایی که شمردم از هر سه اتوموبیل، راننده یک اتومبیل زن بود...

یک پارکبان را دیدم که اتوموبیل‌ها را به مکان خود هدایت می‌کرد ...

یک زن را که به سرعت در حال پیاده‌روی بود...

یک پسر بچه که لقمه خود را گاز می‌زد و راه می‌رفت...

یک نانوا که گونه‌هایش از شدت گرما سرخ شده بود...

باز هم نگاهم را به اتوبوس متمرکز کردم، زنی به همراه کودک یکی دوساله‌اش پیاده شد، یکی از کفش‌های کودکش در اتوبوس جا ماند، راننده به محض اینکه متوجه شد ایستاد، کفش را برداشت و دوان دوان خود را به زن رساند و کفش را به او داد و زن با بی‌تفاوتی گفت: اِ، مرسی...

زنی دیگر که سن و سالی از او گذشته بود گفت: شیر مادرت حلالت مادر، این بچه تو این سرما یخ می‌زد. خوب کاری کردی. دستت درد نکنه...

یکی دیگر از ایستگاه‌ها سه زن سوار شدند گویا از مراسم روضه‌خوانی بر می‌گشتند. دو نفر آنان کنار هم و نفر سوم روبروی آنان نشست.

زن اول: اره داشتم می‌گفتم جدیدا تو خیابون هر پسری رو با موهای بلند ببینند بهش گیر می‌دن نمی دونن که حضرت محمد (ص)  هم موهاش بلند بود.

زون دوم: بابا جدیدا که اوضاع خیلی بد شه جوونا از مذهب فاصله گرفتن و همش "سانسی مانکن" گوش میدن...

از این حرفش چند نفر از شنونده‌ها خندیدند، صحبت‌های این سه زن آنقدر بلند بود که همه می‌توانستند در میزگرد اجتماعی، مذهبی آنان شرکت کنند.

زن اول: من به بچه‌هام همیشه میگم که یادشون باشه کجا دارن زندگی می‌کنن و امامشون کی بوده، اما خیلی از خانواده‌ها این چیزا رو به تمسخر می‌گیرین، دیدی خانوم رضوی چی میگفت؟

در حالی که این حرف را می‌زد تعجب از چهره‌اش کاملا پیدا بود!

زن سوم که تا حالا سکوت کرده بود گفت: قربون امامامون برم ما هر چی داریم از اونا داریم...

مردی میانسال میان بحث گرم آنان وارد اتوبوس شد با تلفن همراهش صحبت می‌کرد آنقدر بلند حرف می‌زد که همه بحث سه نفری زنان را کنار گذاشتند و به حرفهای مرد توجه کردند.

- عزیزم باشه

- عزیزم بهش می‌گم

- نه عزیزم تو اقدام نکن

- عزیزم فراموش نکن من کی هستم و اون کی

- عزیزم الان نمی‌تونم واست توضیح بدم

- عزیزم به موقع‌اش

-عزیزم خدانگهدار

- عزیزم خداحافظی کن دیگه

یک پسر تقریبا 18 ساله گفت: اینم نمونه یه مرد زن ذلیل...

مرد متوجه حرف پسر نشد چون عزیزم گفتن‌های او همچنان ادامه داشت.

من مسافر آخرین ایستگاه بودم و هنوز چند ایستگاهی به آخر مانده بود، زنی سوار شد و کنارم نشست، در ابتدا بی‌‌تفاوت بودم نسبت به او اما حس کردم حالتی عادی ندارد و مدام سرش را به من نزدیک می‌کند و می‌خواهد بیرون را ببیند، نفس های او به صورتم خیلی نزدیک شده بود، به او نگاه کردم، چهره‌اش و رفتارش غیر عادی و وحشتناک بود، دمپایی‌های آبی رنگ و بزرگی به پا داشت، چادری کهنه و قهوه‌ای با گل‌های ریز قرمز، موهایی کوتاه و زرد، و کیفی که به اندازه یک ساک بزرگ بود اما خالی به نظر می‌رسید، نتوانستم تحمل کنم، بلند شدم و صندلی روبرو نشستم در واقع تنها صندلی خالی نیز همان یکی بود.

دو سه ایستگاه بعد هر کس که سوار می‌شد به خیال اینکه یک جای خالی در اتوبوس هست کنار آن زن می‌نشست اما پس از چند ثانیه ایستادن را ترجیح می‌داد. همه متوجه حالت غیر عادی آن زن شده بودند.

به ایستگاه آخر رسیدم، همه پیاده شدند و آن زن که قبل از من بود به راننده گفت: من گشنمه باید کجا برم؟!

راننده نمی‌دانست چه جوابی بدهد پس از مکثی کوتاه گفت: نمی‌دونم خانم، پیاده شود بقیه هم می‌خوان پیاده شن.

زن گفت: بلیط ندارم

راننده گفت: اشکال نداره برو به سلامت

من امروز خیلی چیزاها دیدم، ترافیک را، مردمی که با عجله در رفت و آمد هستند، درختان چند ساله‌ای که هر کدام برای آدم‌های این شهر یک خاطره است و خیلی چیزهای دیگر...

من هم از اتوبوس پیاده شدم، امروز را روزی متفاوت ندیدم ، اما به جای خواندن کتاب مواردی را دیدم که هر کدام یک بحث جداگانه می‌طلبد و اگر خوب دقت کنیم هر کدام یک مشکل و معضل اجتماعی به حساب می‌آید.

کاش این روزها دولتمردان ما کمی به دنیای اطرافشان با دقت نگاه می‌کردند و می‌دانستند که اتوبوس همیشه در حرکت است و یک جا ثابت نمی‌ماند و اگر مشکلات امروز را برطرف نسازیم آنقدر پیشروی می‌کند که روزی، دیگر راهی برای پایانش نیست...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:3 توسط ثریا |

 بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي‌شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد. او  تجربه‌هاي حيرت آور  خود را در مجموعه‌اي به نام لبخند گرد آوري كرده است.

در يكي از خاطراتش مي‌نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم. جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم و با دست‌هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده‌ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود. فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه‌هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديكتر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد.

لبخند زدم و نمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اينكه خيلي به او نزديك بودم و نمي‌توانستم  لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين دل‌هاي ما را پر كرد مي‌دانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نمي‌خواهد اما گرماي لبخند من از ميله‌ها گذشت و به او رسيد و روي لب‌هاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشم‌هايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه‌هايش را به من نشان داد و درباره نقشه‌ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه مي‌ترسم ديگر هرگز خانواده‌ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه‌هايم چطور بزرگ مي‌شوند. چشم‌هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آنكه به شهر منتهي مي‌شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه‌اي حرف بزند.

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه‌هايي را براي حفاظت از خود مي‌سازيم. لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اينكه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه‌ها  من حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اينكه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح‌هاي انسان‌ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي‌كنند و اين روح‌ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه‌هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي‌دهيم ما را از يكديگر جدا مي‌سازند و بين ما فاصله‌هايي را پديد مي‌آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي‌شوند."

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي‌كند. وقتي كودكي را مي‌بينيم چرا لبخند مي‌زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي‌بينيم كه هيچ يك از لايه‌هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با همه وجود خود و بي هيچ شائبه‌اي به ما لبخند مي‌زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.

+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:59 توسط ثریا |