تبليغاتX
یک خوشه از پروین

آسان نیست گفتن و نوشتن از حرفهایی که چندان تمایلی به ابراز آن نداری اما گاهی برای نشان دادن هدف و مقصودت مجبور به گفتن همان حرفها می شوی...

صبح زود است. همه برای رفتن به محل کار خود از خانه خارج شده اند. از یکی از میادین بزرگ شهر که محل تجمع کارگران است رد می شوم، همیشه تنها از کنار آنها گذشتم و فرصتی به فکر کردن در مورد اینکه بین آنها چه می گذرد بدست نیاوردم...

ناخوادگاه ایستادم کمی از آنان فاصله گرفتم و خودم را سرگرم کتابی کردم که در دست داشتم.

همه آن حرف هایی را که شنیدم و همه آن چه را که دیدم سعی می کنم بدون کم و کاست نقل کنم و در خلال آن نیز حرف هایی زده شده که دور از ادب است اما به علت اینکه شما هم مثل من کاملا در فضا قرار بگیرید آن را نقل می کنم و قبل از آن نیز عذر خواهی بابت حرفهایی که تمایلی به عنوان کردنشان نداشتم...

یکی از آخر داد می زد:

-کریم؟ به خسرو گفتی دسته بیلشو بیاره؟

-نه یادم رفت

-مگه تو نمی فهمی که امروز لازمش دارم؟ هی پشت گوش می ندازی...

نگاه یکی از کارگران به دختری پیاده می افتد:

-با من رفیق میشی؟

دختر هم با بی اعتنایی از کنارش گذشت...

-هووی نجف؟ نجف؟ با توام؟

-ها؟

-بیا ببین این چی میگه؟

-ولش کن کار دارم

-کار چی داری بیا، بیا که ناشتایی هم همین جا بخوری...

چند نوجوان پسر از کنارشان گذشتند، یکی از آنها با صدای بلند گفت: اون وقت می گن کارگرا قشر مظلومن، بابا اینا کجاشون مظلومه؟!!!

لحظاتی نگذشت که یک پژو سفید رنگ کنار آنها ایستاد.

-چهار نفر لازم دارم...

کارگرانی که همه پراکنده بودند یک باره جمع شدند و شش نفر موفق شدند سوار اتومبیل شوند

راننده با عصبانیت گفت: گفتم چهار نفر نه چهل نفر...

یکی از کارگران گفت: خوب آقا ما هم برا زن و بچه امون نون می خوایم

-مگه من باید نون زن و بچه شما رو بدم؟

بحث بالا گرفت ...

می خواستم برگردم که صدای بلندی توجهم را جلب کرد

گویا چند نفر از کارگران در حال بحث کردن بودند:

-آشغال عوضی چند بار بهت بگم کاری با اون مرتیکه نداشته باش.تو هیچی نمی فهمی؟

-مگه من چیکار کردم فقط بهش گفتم اینجا نشینه، جای ماست

...

یک عده از کارگران هم آرام وبی صدا گوشه ای نشسته بودند و نه صدای دیگر کارگران برایشان مهم نبود و نه حای ترمز پژوی سفید رنگ...

چند لحظه بعد احساس کردم متوجه حضور من شده اند و برایشان عجیب است قبل از اینکه حرفی زده شود به سرعت از کنارشان رد شدم ...

نمی دانم در این مورد چه قضاوتی باید کرد و چه کسی یا کسانی را مقصر دانست. اینکه چرا در جامعه ما هنوز هم افراد زیادی که قشر عظیمی از جامعه نیز هستند با مشکلات معیشتی آن هم از آن نوع روبرو هستند.

چرا مکانی برای کار ثابت ندارند؟ چرا در سرما باید بلرزند و در گرما کلافه شوند؟ چرا هیچ کس تصور خوبی از آنان ندارد؟ چرا با اینکه در جمع همه افراد جامعه حرف های اینچنین زده می شود اما وقتی که از آنان شنیده شود متهم به بی ادبی و بی نزاکتی می شوند؟

چراهای زیادی امروز برایم پیش آمد اما جوابی برای هیچکدام نداشتم و تنها به این فکر می کردم که جامعه ما واقعا به کجا می رود و برای افرادش چه کارهایی انجام داده به ویژه کسانی که با بحران های مالی مواجه اند؟

چرا این همه فقر فرهنگی؟ این همه فقر مادی و گرسنگی و تبعیض؟

چرا تنها روزهای خاص، مانند انتخابات، کارگران را به یاد می آورند و پس از آن باری دیگر آنان را به پست های سیار خود باز می گردانند.

قصدم از گفتن این حرف ها تحقیر و یا استهزا کارگران نیست چرا که اگر خوب دقت کنیم در میان همه افراد با هر پست و مقامی که باشند حرف هایی زده می شود که اگر در جمع مطرح شود خوشایند نیست پس نمی توان این عده را به صرف بازگو کردن حرف های خود متهم کرد و یا بی ادب دانست.

مشکل از جایی دیگر است...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 14:18 توسط ثریا |

دستش را به کمرش زد، آه بلندی کشید و باز هم شروع به کار کرد. خسته به نظر می‌رسد و نگاهش منتظر است. شاید منتظر رسیدن کسی که به او کمک کند اما می‌داند که برای این کار کسی به یاریش نمی‌‌آید. دستانش سرد است. سرده سرد، این را از نگاهش می‌توان فهمید.

شاید پاییز را و زمستان را دوست ندارد که اینگونه افکارش به هم ریخته است.

امروز محله پر از برگ‌های پاییزی است و تنها اوست که باید همه آن را تا قبل از روشن شدن هوا جمع کند. تنها اوست که باید نوید پاکی را به هم محله‌ای هایش بدهد اما در این سرما نگاهش ناراضی است... و شاید تصور من از نگاه او عدم رضایت باشد.

من امروز در چشمان او خستگی و تنهایی دیدم، در دستان او کهنگی و روزهای سخت دیدم و دیدم که پاهایش رمقی برای ادامه راه نداشت.

به سویش رفتم، فکر می‌کنم بیش از پنجاه بهار و زمستان از روزهای عمرش گذشته باشد. مهربان و صبور به نظر می‌رسید و قبل از اینکه با او هم صحبت شوم به آرامش رسیدم. تصور می‌کردم از دیدنم و هم صحبتی با من خوشحال نمی‌شود اما اشتباه می‌کردم. خیلی صمیمانه و دوستانه با من از روزهای سرد پاییزی و خش خش برگ‌ها گفت.

از چین و چروکی که هر لحظه به چهره مهربانش افزوده می‌شودريال از ندانم کاریهای مردمی که بی اعتنا از کنارش می‌گذرند. از نگاه خاموش و دردناک مردمی که با دیدن او اوقات خوشی را با خنده می‌گذرانند.

از درد دستانش و پاهای بی رمقش، از بیماری‌هایی که گاه و بیگاه سراغش می‌آید و از فرزندانش که می‌توان گفت هیچ دوستی ندارند.

وقتی که برایم حرف می‌زد غمی بزرگ بر چهره داشت اما این هم چیزی از مهر دلش کم نمی‌کرد.

خیلی دلم می‌خواست بدانم نگاهش امروز به زندگی چگونه است؟ می‌خواستم بدانم اندیشه‌ام در مورد نگاه او فریبم داده یا نه. تصور می‌کردم جمع کردن آن همه برگ پاییزی کار بیهوده‌ای است چرا که دقایقی بعد بازهم برگ‌ها قرار است از شاخه‌هایشان جدا شوند پس چرا این همه زحمت؟

به سوالم خندید و از فایده کارش برایم گفت. از اینکه برگ‌های پاییزی ممکن است خاطر خیلی از رهگذران را مکدر کند. گفت که نگاه‌های آدم ها متفاوت است و گفت این روزها کسی دل به حال من و یا هیچ کس دیگری نمی‌سوزاند و این گناه آنان نیست.

باز هم برایم حرف زد و من فهمیدم که او دلش آنقدر بزرگ است که تکدر خاطر دیگران را نمی‌تواند تحمل کند، سختی کار را به راحتی پذیرفته است و تنها چیزی که در این سال‌ها آزارش داده و نگاهش را نا امید ساخته نگاه‌های بی‌رحم مردمی است که از کنارش می‌گذرند.

باید اعتراف کنم که تا امروز نگاهم به او و امثال او نگاهی ساده بود مثل همه آدم‌های معمولی که شاید روزانه از کنار آنها می‌گذرم اما سادگی کلام او از چیزهایی برایم می‌گفت که تا امروز شاید بدینگونه نشنیده بودم.

فرصتی برای ادامه صحبت با او نداشتم وگرنه پیشنهاد یک فنجان چایش را می پذیرفتم و باز هم پای حرف هایش می‌نشستم. او نمی دانست که چه تاثیری بر افکار من گذاشته است...

چقدر امروز در راه به او فکر کردم. به اندیشه‌اش، به نگاهش، به آگاهی‌اش و به دغدغه‌هایی که برای فردای فرزندان خود دارد. من به فرزندان او هم فکر کردم و دلم گرفت برای روزهایی که وارد اجتماع می‌شوند و شاید کسی پذیرای آنان نباشد.

امروز او درس بزرگی به من داد...

بزرگی آدم‌ها به ظاهرشان نیست. به لبخند روی لبانشان و به کتاب در دستانشان نیست. بزرگی آدم‌ها به شعور و آگاهی آنان از زندگی است به وسعت نگاهشان و به عمق درکشان...

نمی‌دانم از امروز چگونه بگویم تنها همین را می‌دانم که امروز مرد بزرگی را دیدم که درس بزرگی به من داد که شاید تا مدت‌ها افکارش را در ذهن ورق بزنم...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:44 توسط ثریا |

هوا خیلی سرد است، خودم را خیلی زود به اولین اتوبوس می رسانم، سوار می‌شوم و روی یک صندلی و پشت سر دو دختر بچه هفت یا هشت ساله می‌نشینم...

در حالی که دستکش‌هایم را از دستم بیرون می‌آوردم متوجه حرف‌های دو دختر بچه شدم. قصد استراق سمع نداشتم اما حرفهای آنها اینقدر عجیب و جالب بود که نتوانستم صرفنظر کنم و همه را شنیدم ...

دختر اول: بهش گفتی؟

دختر دوم: نه هنوز فرصت نکردم

-خیلی خنگی چرا؟ چرا بهش نگفتی؟

-خوب مامانم هم تو خیابون بود، اگه مامانم بفهمه می‌کشه منو

-وای، من خسته شدم ....راستی یه نامه واسش نوشتم

-جدی؟ بیار بخونیم

نامه را از کیف بیرون آورد و قسمتی از آن را آرام خواند... و من این جملات را متوجه شدم:

مهرداد جان من تو را خیلی دوست دارم و دلم می خواهد که با تو دوست باشم اگر تو هم مرا دوست داری و می خواهی از این به بعد تنها نباشیم جواب نامه ام را بده...

من به خاطره گفته ام که با تو حرف بزند و به تو بگوید که چقدر دوستت دارم...

پس از این جملات هر دو خندیدند...

دختر دوم: میترا؟

دختر اول: چیه؟

-اگه یه روز مامانت بفهمه چی؟

-از کجا می فهمه؟ تازه همه بچه‌ها دوست پسر دارن.چه اشکالی داره؟

-نمی دونم اما من خیلی می‌ترسم

میترا حرف را عوض کرد و گفت: راستی چند تا چیز توی دفتر مشقم یادداشت کردم بیا بخون...

گویا این جملات را با صدای بلند نمی‌توانست بخواند به همین دلیل سرک کشیدم تا ببینم موفق به خواندن آن جملات می‌شوم یا نه...

چند جمله‌ای را خواندم، خیلی متاسف شدم... جملاتی نوشته شده بود که من بعد از پشت سر گذاشتن این همه سال تحصیلی اجازه فکر کردن به آنها را به خودم نمی‌دادم. الان هم نمی‌توام حتی یکی از این جمله‌ها را اینجا بنویسم...جملاتی که یک زن یا یک مرد شاید از نوشتن آنها شرم داشته باشد چه برسد به...

مکالمه میترا و خاطره همچنان ادامه داشت و تمام حرفهایشان پیرامون مهرداد و خیابان و دوست پسر و تنهایی بود، همه حرفی از این دو کودک شنیده می‌شد جز تحصیل و مدرسه و کتاب...

نمی‌خواهم در مورد خوب و بد این قضیه حرفی بزنم و یا قضاوتی بکنم اما این همه مشاهدات من بود... و برای من خیلی سنگین بود شنیدن آن حرف‌ها از دخترانی به آن سن...

اینکه چه چیزی باعث می‌شود تا خانواده ها کودکان خود را در این سن رها کنند و یا کودک به چه می اندیشد که اینگونه خود را تنها احساس می‌کند و تنها حامی خود را پسر همسایه می بیند؟ و یا اینکه اصلا خلایی در زندگی شان نیست و تنها کنجکاوی و سرک کشیدن به دنیای جنس مخالف باعث می‌شود تا آنان دنبال دوستی با دختر و پسر دیگری باشند.

امروز به این دو کودک خیلی فکر می‌کنم...

فردای آنها چه می‌شود؟

اما می‌دانم که میتراها و خاطره های زیادی در کنار ما زندگی می‌کنند که اگر وضع به همین منوال ادامه پیدا کند به بیراهه خواهیم رفت...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 7:50 توسط ثریا |