هنوز هم بچه هایی هستند که برای تامین مخارج خانواده هاشان عزم کار می کنند و با دستان کوچک خود نان آور پدر و مادری می شوند که یا توان کار ندارند و یا ...
نمی خواهم علتش را جویا شوم اما می دانم که کار یک کودک، آن هم در این سرما، چه طاقت فرسا و دردناک است!
امروز پسر بچه ای حدود 10 ساله را در خیابان دیدم که لباسی کهنه به تن داشت و ظرف غذایی کوچک هم در دستان ظریفش بود، حدس می زدم که برای کار می رود اما برای اطمینان خودم را به او رساندم و همین سوال را پرسیدم و او بدون هیچ معطلی پاسخ مثبت داد و به سرعت از کنار من رفت، شاید نمی خواست غرور مردانه اش خرد شود و شاید هم نمی خواست کسی را شریک روزهای درد خود کند.
به این فکر می کنم که چرا باید برخی کودکان ما هنوز هم دغدغه نان داشته باشند به جای دغدغه درس و میز و نیمکت مدرسه؟ چرا نمی توانند بخندند، با دوستانشان شادی کنند و در هیاهوی بچه های دیگر گم شوند؟
به این فکر می کنم که دولت، جامعه، مردان و زنانی که به قول خودشان بر کرسی عدالت نشسته اند چرا اقدامی نمی کنند؟ چرا هنوز دستان کوچکی هستند که بار یک زندگی را به دوش می کشند؟ چرا هنوز سرما در عمق وجودشان است و به این زودی ها بیرون نمی رود؟
صدای آن پسر بچه را هنوز هم می شنوم و به جای همه آنانی که تصور می کنند عنان این جامعه را در دست گرفته اند شرمسار می شوم. به جای همه کسانی که از بالا به همه چیز می نگرند. به جای همه کسانی که میلیون ها هزینه می کنند تا در انتخابات، آراء مردم را کسب کنند...
من امروز به جای همه آدم های به ظاهر مسلمان دور و برم شرمسار شدم و چه خوب که او نماند تا این شرمساری را در چهره من ببیند...
به خدا این سهم دستان او نیست...

امروز یکبار دیگر به محلهای پا گذاشتم که درست سال گذشته وارد آن شده و با مردم گرم و صمیمیاش آشنا شده بودم اما امسال کاملا برحسب تصادف و بدون خواست خودم.
از این اتفاق هم شاد شدم و هم غمگین. شاد از اینکه یکبار دیگر آدمهایی را دیدم که از درد و رنج و محنتشان برایم میگفتند، آدمهایی که دستهایشان خالی بود اما دلی بزرگ و پرمهر داشتند.
امروز یکبار دیگر مهرداد را دیدم همان که بزگترین آرزویش خرید یک عروسک با موهای بلند برای خواهرش بود. ستاره را دیدم همان که صورتش به خاطر تصادف خراشی بزرگ برداشته بود و هنوز هم خوب نشده بود. مرجان را دیدم که دلش میوههای جور واجور میخواست . علیرضا که آرزو داشت پزشک شود و درد مادرش را مداوا کند ما امسال مادر او دیگر نبود و من چقدر برای او و همه بچههای آن محله دلم گرفت.
امروز یکبار دیگر آدمهایی را دیدم که یکسال بزرگتر شده بودند اما به هیچیک از آرزوهای خود نرسیده بودند... به هیچیک...
امروز محلهای را دیدم که برایم آشنا بود، ساکنانش و حتی بوی خاکش در پاییز...
امروز با اینکه تلخی همه خاطرات آن روزها برایم زنده شد اما دلم راضی بود از اینکه همه دوستان کوچکم را یکبار دیگر دیدم و مثل آن روزها هم کلام شدم با آنها...پا به پای علیرضای نه ساله اشک ریختیم برای مادری که همیشه بیمار بود و هزینه مداوایش را نداشت...
امروز برای من یادآور همان پاییزی است که بچههای زیادی برای خداحافظی از من دست تکان میدادند و من چقدر از دوستی با آنها شاد بودم...اما غم آن هم یک سوی دیگر.
خیلی دردناک است که ببینی و نتوانی کاری انجام دهی، ببینی و برای بی لیاقتی همه آنهایی که ادعای مسلمان بودن دارند متاسف شوی، ببینی و روزهای خوشی آنهایی که به اسم مردم به دولت رفته اند را به یاد آوری، ببینی و خندههای سرمست کسانی را به یاد بیاوری که از درد بی دردی بر طبل بی عاری کوبیده اند...
مرگ مادر علیرضا از یاد من که هرگز نمیرود و آروزهای کوچک همه بچههای محلهای که صمیمانه دوستشان دارم اما هیچ معلوم نیست که قربانیهای بعدی این درد بزرگ کدام یک از آنها باشند...
درد ناک است که بدانی هزاران کودک گرسنه و برهنه در کنارت زندگی می کنند و آن وقت دولت مردانت نزدیک انتخابات یکدیگر را به تمسخر میگیرند تا شاید رای دیگر با آراءشان افزوده شود...
چه باید گفت از این درد عظیم!