زن چادر کهنه اش را به دندان گرفت و از مغازه بیرون رفت تا کسی اشک چشمانش را نبیند...کسی نداند بغض شکسته او چقدر زجر آور است...فرزندش بی خبر باشد از غم همه دنیا که بر شانه های نحیفش سنگینی کند...مرد همسایه نداند که سرخی صورت او سیلی حرف های مردم است و بس...
زن امروز برای قرض گرفتن کمی خوراکی به مغازه محله شان رفت اما پولی در بساط نداشت و مینای او از گرسنگی گریه می کرد، خیلی با خودش کلنجار رفت و در نهایت دل به دریا زد رفت و تقاضای نسیه کرد...اما مرد مغازه دار چنان بر سرش فریاد زد که غرورش را نزد من و دیگر مشتریان شکست و زن بی هیچ حرفی بیرون رفت...
دنبالش رفتم، اشک های او سرازیر شده بود و توان حرف زدن نداشت، مردی مسن را دیدم که دوان دوان پس از ما آمد و بسته ای را به من داد تا به زن بدهم و فوری رفت...
مادر مینای هفت ساله طاقت نیاورد کنار خیابان نشست و گریست...
تنها گفت: هر جا که سراغ کار می روم با فهمیدن اینکه جوانم و بیوه یا به من کار نمی دهند و یا در قبال کار چیزی از من می خواهند که نجابتم و شرافتم را از من می گیرد...او گفت که بارها تا پای خطا رفته اما خطا نکرده، گفت که کسی که درد گرسنگی نکشیده نمی داند که گرسنگی چیست، نمی داند که گریه های فرزند چه زجر آور است...
با همان چادر مشکی کهنه اشک چشمانش را پاک کرد و گفت: مینای من گرسنه است و منتظر، خدا هیچ کس را محتاج دیگران نکند، بسته را برداشت و رفت.
و من ماندم و هزاران سوال و فکر و غصه... در آن شرایط من هم مثل آن زن بغض کرده بودم اما توان گریه نداشتم...
خدایا به کدام گناه؟ به کدام جرم؟ به کدام...
امثال این زن بسیارند اما چرا کسی کاری نمی کند؟ همه کسانی که به نوعی در دولت به اصطلاح خدمتگذار فعالیت می کنند تنها می توانند با حرف های پوچ و بی اساس خود مردم را آرام نگه دارند و هرگز توان برطرف کردن دردی از درهای مردم را ندارند، هرگز نمی دانند که یک آدم برای رفع و گذران زندگی خود چقدر باید تلاش بیهوده کند...
آه که چقدر بدم می آید از این شعارهای دروغی...از این حرف های مزخرف، از این نگاه های ترحم آمیز و از همه آدم هایی که تنها دم از انسانیت می زنند...
خدایا جواب میناها را که باید بدهد؟
چقدر دلم هوای گریه دارد...