تبليغاتX
یک خوشه از پروین

با من از عشق نگو

با من از روز سحر خیزی دنیا نگو

با من از شبهای بلند شب بوها نگو

با من از لبخند دوست داشتن نگو

با من...

با من از امروز بگو

از شانه های رنجیده

از تمنای نگاه

از ...

با من از هیچ بگو

که من امروز...

به هیچ نزدیکم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:3 توسط ثریا قنبری |

دوست دارم از همه دوست داشتن های دنیا بگریزم

از همه آن چیزهایی که نفرت را به جای عشق جایگزین دل های بیقرار می کند

از همه نداهایی که روزی با تو از رفتن می گوید

همه حرف هایی که هرگز دلت برای شنیدنش بی تابی نمی کند، اما خواهد شنید

همه روزهایی که می دانی عروس خاطراتت میهمان همیشگی ستاره های خاموش خواهد بود

 

دوست دارم از همه دوست داشتن های دنیا بگریزم

از همه قواعدی که انسان ها برای عشق و دوست داشـتن خود وضع کرده اند

از همه روزها و شب هایی که تنها صدای شب بوها میهمان دلهای بیقرار می شود

همه فاصله هایی که نمی دانم جواب ندانم کاری کیست...

 

دوست دارم از همه دوست داشتن های دنیا بگریزم...

و ساکن روزهایی شوم که دور باشم از تنفس همه دوست داشتن های خیالی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 13:50 توسط ثریا قنبری |

امروز از چه می خواهی بنویسی؟ قلم را برای چه خسته می کنی و از روزهای سرد برای که می گویی؟

امروز با که می خواهی حرف بزنی؟ اندیشه ات به کجا می رود؟ از خستگی های که می خواهی بنویسی؟

از مرگ پرنده آروزها؟ از کودکی های رویایی که هرگز نشکفت؟ از نگاه نازیبای دست های گناه آلود؟ از ندانم کاری روزهای زندگی؟ از بی رمقی دستان یک پدر؟ و یا از سردرگمی های خودت که هر چه می نویسی راه به جای نمی برد؟

می دانی؟ امروز هم با تو سر جنگ دارد... قلم را به تو داده و حکم به نوشتن کرده...

اما...

اما وقتی که نمی توانی برای گریه های شبانه کودکان معصوم کاری انجام دهی،  وقتی نمی توانی برای حماقت حیوان های انسان نما پاسخی بیابی، وقتی نمی توانی مریم بیگناه را از مرگ نجات دهی، وقتی نمی توانی جلوی فروش کلیه یک مادر را برای رهایی از گرسنگی طفلش بگیری، وقتی نمی توانی...؟؟؟

نوشتن به چه کارت می آید؟!

قلم را زمین بگذار و تو هم مثل آدم های دیگر به روزمرگی هایت فکر کن، به ادامه تحصیلت، به موسیقی گوش دادن، به قدم زدن در رویاهای شیرین، به لبخندهای یک عشق...

آیا می توانی؟ می توانی به همه آن چیزهایی که فکر می کردی و برایت یک ارزش بود بی تفادت باشی؟ می توانی؟

نمی دانم امروز با من چه خواهد کرد و قلم مرا به کجا خواهد برد؟

اما خوب می دانم که هنوز هم دلم برای کودکی های یک درد می سوزد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 15:26 توسط ثریا قنبری |

به کودکی هایم نگاه نکن

مرا به سالهای سخت زندگی ام مبر

بگذار خالی از گذشته شوم

گذشته ای که در آن فروخته می شدم برای سیر کردن شکم پدری بیمار و خواهری که این روزها بی خبرم از او

به کودکی هایم نگاه نکن

من خود بیزارم از آن

کاش می شد آن را به دست باد بسپارم اما...

اما آن روزهای شوم همیشه همراه من است...

و همیشه محکومم می کند به زجر کشیدن و تنها ماندن...

به کودکی هایم نگاه نکن...

***

هوا گرم است. به همراه دوستم برای رفتن به خانه عجله داریم و بدون توجه به زیبایی سی و سه پل از روی آن می گذریم اما دویدن سه کودک از کنارمان و به دنبال آنان مامور رفع تخلفات شهری، توجهمان را جلب می کند و وادارمان می کند تا آخر این قصه را تماشا کنیم. مثل همه مردم دیگر که تنها نظاره گر دویدن پابرهنه دو پسر بچه و یک دختر بچه اند…

سن آنها بیشتر از هفت سال نبود اما با چنان سرعتی از دست ماموران فرار می کردند که شاید کمتر کسی می توانست به آنان برسد. دو کودک اول فرار کردند اما کودک سوم که خود را در محاصره مامور می دید به کنار رودخانه رفته و خود را در آب انداخت. مامور هم بلافاصله به داخل آب رفته و او را با سر و ضع کاملا خیس از آب بیرون آورد.

پسر بچه گریه می کرد و ضجه می زد که دیگر این طرف ها پیدایش نمی شود می گفت پدرش مریض است و مادرش مرده، رو به مردم التماس می کرد که نجاتش دهند اما کاری از کسی ساخته نبود.

و مردم که گویی صحنه یک فیلم را تماشا می کنند پس از دستگیری این کودک متفرق شده و هر کدام به راهی رفتند.

گریه های او وادارم کرد که از مامور بخواهم تا با من حرف بزند. طفلک فکر می کرد می توانم کاری برای رهاییش انجام بدهم، به همه سوالاتم جواب داد.

اسمت چیه؟ علیرضا

چند سالته؟ 7 سال

اهل کجایی؟ یکی از روستاهای اصفهان

اینجا چه می کنی؟ برای کار اومدم

اون دو نفری که با تو بودن و فرار کردن خواهر و برادرت بودن؟ نه اونا دوستای من بودن، با هم کار می کردیم

حاضری اونا رو هم لو بدی؟ نه چرا لو بدم. اونا باید پول دربیارن و به خانواده هاشون بدن

اما اونا بچه ان و الان وقت کار کردنشون نیست؟ آره اما باید کار کنن پدر و مادرشون اونا رو مجبور می کنن

کی تو رو مجبور کرده کار کنی ؟ هیچکس... من خودم دوست دارم کار کنم

متوجه می شوم که راست نمی گوید به او گفتم: هم من و هم این مامور می دانیم که راست نمیگی اونا تو رو اگه کسی رو نداشته باشی تحویل بهزیستی میدن ... بازهم گریه کرد...

به او گفتم: گریه چرا؟ تو الان باید کنار خانواده ات باشی. درس بخوانی. غذای کافی بخوری. بازی کنی . دویدن توی این هوا و التماس کردن به مردم برای اینکه یک شکلات از تو بخرند کار تو نیست...

مامور تذکر داد که می خواهد برود و من ماندم و هزارن سوال نپرسیده و خاطره تلخ اشک های یک پسر بچه...

وای که بچه های معصوم چرا باید اینگونه و پردرد اشک بریزند؟

چرا؟

مامور دست علیرضا را محکم گرفت و در جواب نگرانی هایش گفت: نگران نباش کاری با تو نداریم . از تو مواظبت می کنیم و بعد تحویل خانواده ات می دهیم... علیرضا بازهم گریه کرد...

دیگر نتوانستم ببینم...

آه که چقدر سخت است شنیدن صدای کودکی که با بغض گریه می کند...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 9:38 توسط ثریا قنبری |

دلم گرفت از این همه بی تابی

از این همه مرگ مریم ها و نسترن ها

از این همه غبار روی شیشه و ...

لبخندهای دروغی...

"آی آدم ها"

بس نیست این همه زخم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:28 توسط ثریا قنبری |

امروز یادگار همان سال هایی است که با دستان کوچکش تمنا می کرد و با نگاهش صدا...

همان سالهایی که چقدر بچگانه به بازی دخترک همسایه می خندید و در دل آه می کشید از این همه بی روزنه بودن...

امروز یادگار همان سال هایی است که نمی دانست پدر خیابان را آینده اش قرار داده و سنگ فرش های آن را قدم گاه...

سالهایی که با چشمانش التماس می کرد و  با دستانش گل های قرمز و زرد را میهمان خانه های کسانی می کرد که از سر ترحم شاخه گلی از دستان کوچکش جدا می کردند...

امروز از کنار همان خیابانی گذشت که سالهای بچگی اش را در آن زندگی کرد، همان خیابانی که درد گرسنگی و تنهاییش را می فهمید.

 اما این بار جای خودش را خالی دید، خالی خالی... و به جای قدم های خود... این بار کودکی دیگر با دستانش تمنا می کرد و با نگاهش صدا...

چقدر از این زمان بیزار است... از این تکرار... از این همه نگاه بی جواب...

روزهای بی درد چه می داند که بر سر بچگی هایش چه آمده، بر سر آن همه نگاه حسرت آمیز و اسباب بازیهای خیالی...

آن همه نقاشی های نکشیده و آغوش های سرد...

و می داند که کسی هرگز دستان او و همه دستان بی پناه را پناهی نخواهد داد...

و این قصه درد، باز هم تکرار می شود، باز هم از نو آغاز می شود فصلی دیگر از گریه های شبانه...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:48 توسط ثریا قنبری |

بغلم كن به رسم مرغ دريايي...

آقای «جوآن من» بعد از مدت‌ها زندگی در لندن، به زادگاهش در سیدنی برگشته بود. پس از آن‌که چمدان و بارهایش را از قسمت تحویل بار فرودگاه تحویل گرفت، وارد محوطه ترمینال پروازهای ورودی شد. فرودگاه شلوغ بود و افراد زیادی به استقبال مسافرانی آمده بودند که از راه دور می‌رسیدند. بازار روبوسی و در آغوش گرفتن داغ بود و جوآن در یک لحظه احساس کرد که دلش بغل می‌خواهد آن هم به مقدار زیاد. اما کسی برای خوشامدش نیامده بود. او یک جهانگرد در سرزمین خودش بود.

او برای آن‌که به این هوس پاسخ مناسبی گفته باشد، کمی فکر کرد و ایده‌ای به ذهنش رسید. ایده‌ای که باعث شد تا حرکتی جهانی شکل بگیرد که در 80 کشور فراگیر شد.
جوآن در این‌باره می‌گوید: «وقتی که شما احساس تنهایی و غمگین بودن می‌کنید، صحبت با مردم کمکتان می‌کند. آنگاه خنده‌هایتان را با کسی شریک می‌شوید. کسی به شما لبخند می‌زند و فردی بازوهایش را دورتان حلقه می‌کند و به شما می‌گوید که همه چیز مرتب است. اما آنهایی که هیچ‌کس را برای چنین لحظاتی ندارند، چه باید بکنند؟ کسانی که اقوامشان در دوردست زندگی می‌کنند چطور؟ و دوستانی که درکتان نمی‌کنند چی؟ این همان وضعیت روزهای گذشته من است.

این است که جوآن به خانه می‌رود، با ماژیک دو سوی یک مقوا می‌نویسد  Free Hugs، (آغوش رایگان)، شلوغ‌ترین چهارراه شهر را انتخاب می‌کند و آن‌را بالای سر می‌برد. در 15 دقیقه نخست مردم نگاهی به او می‌اندازند و با بی‌اعتنایی از کنارش رد می‌شوند.
اولین کسی که می‌ایستد، زنی است که می‌گوید صبح همان روز سگش مرده است و این‌که چطور تنها دخترش هم چند سال پیش در تصادف رانندگی کشته شده. او می‌گوید که در دنیا چقدر احساس تنهایی می‌کند و چند لحظه بعد جوآن روی زانویش می‌نشیند و او را بغل می‌کند. بعد از آن هر دو لبخند می‌زنند.

جنبش آغوش رایگان، که از چهارشنبه سی‌ام ژوئن سال 2004 آغاز شده، بر اساس یک فکر ساده شکل گرفته و هر چهارشنبه تکرار می‌شود. هر کسی می‌تواند برای غریبه‌ها یک بغل مجانی باز کند و با مهربانی دیگران را در آغوش بگیرد و آغازگر روزی خوش برایش باشد.

یک آغوش ایرانی در شیکاگو

نگین یک دختر 24 ساله ایرانی است که تازه به آمریکا مهاجرت کرده و به تازگی برنامه آغوش رایگان را در پارک میلنیوم شیکاگو پیاده کرده است. او از یک قرار ملاقات با خبر می‌شود و به گروه می‌پیوندد. گروه شش نفره آنها پلاکاردهایشان را بلند می‌کنند و مشغول می‌شوند. این اتفاق بهانه‌ای شد برای گفت وگوی آنلاینی که اینجا می‌خوانید:

اون روز چند نفر رو بغل کردی؟
از صد نفر که بیشتر شد دیگه نشمردم. اصلاً این شمردن واسه این بود که فکر می‌کردم که به تعداد انگشت‌های یک دست هم نرسند. ولی شاید 150 تا شد که من خسته شدم و برگشتم خونه.
شرط ملحق شدن به گروه فقط داشتن پلاکارده یا باید جایی هم ثبت‌نام کرد؟
نه. مثل اینه که بگی می‌خوای راه بری توی خیابون و هم‌زمان آواز هم بخونی. لازم نیست که سازماندهی‌شده باشه.
مردم چیزی از این جریان شنیده بودند یا هر بار مجبور بودی توضیح بدی؟
فقط یه نفر به من گفت که اون ویدئوی معروف رو دیده بود. بقیه می‌پرسیدن و من می‌گفتم Just For Fun.
دوست داری دوباره این حرکت رو انجام بدی؟
اوه آره. خیلی دوست داشتم. مخصوصاً که عکس العمل مردم خیلی متفاوت بود. تازه با کلی آدم دوست شدم که مثلاً ایمیلشون رو دادن بهم یا عکس گرفتن باهام.
کدوم واکنش برات جالب‌تر بود؟
یک سیاه‌پوست که غش کرده بود از خنده و می‌گفت من نمی‌ذارم بغلم کنی چون معنی‌ش رو نمی‌فهمم و احتمالاً می‌خوای جیبم رو بزنی. یک آقای روی صندلی چرخ‌دار هم بغل خواست و بغلش کردم. بیشتر بچه‌ها مدلشون این‌طوری بود که از دور می‌دویدن. آدم بزرگ‌ها هم البته کم از این‌ کارها نکردن. جیغ هم می‌کشیدن و می‌دویدن و منم ذوق می‌کردم جیغ می‌کشیدم باهاشون.

حست چی بود وقتی اولین نفر رو بغل کردی؟ خجالت نکشیدی؟
نه چون اولین نفری رو که بغل کردم، کسی بود که خودش پلاکارد داشت. من هنوز پلاکاردم رو در نیاورده بودم. 6 نفر بهم گفتن you made my day و واسه من که همیشه دیگران روزهام رو می‌سازن خیلی بود.
اگه قرار بود این کار توی پارک ملت وسط تهران انجام بشه، فکر می‌کنی چطوری بود؟
(می‌خندد) کی قرار بود کی رو بغل کنه توی پارک ملت؟ مثلاً روی پلاکارد باید می‌نوشتنfree hugs for men و free hugs for women .
چیزی مونده که بخوای بگی؟
به امید این‌که همه از این کارها بکنن. کلی تأثیرش بیشتر از اینه که اخم کنیم و بگیم «ایران» نه «پرشیا». فکر کنم دید حداقل 10 نفر رو تغییر دادم نسبت به ایران. باورشون نمی‌شد و یکی که عاشق پرسپولیس و مهرجویی و کیارستمی بود تعجب کرده بود که چرا لهجه ایرانی ندارم. یک خانوم شاعر که دعوتم کرد برم پیشش میلواکی گفت که یه فیلم دیده درباره این‌که تو ایران همه دخترها و حتی پسرها دماغ‌هاشون رو عمل می‌کنند و پرسید راسته یا نه.

****

حالا نظر شما چيست؟

آغوش رايگان در ايران را تصور كنيد...

اگر اين آغوش رايگان در ايران باب شود چه مي شود؟

****

منبع: مجله كارگاهي زيگ زاگ

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:49 توسط ثریا قنبری |

می خواهم مدتی برای خودم باشم...

همین!

تا روزی دیگر...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:51 توسط ثریا قنبری |

زندگی گاهی چقدر بی رحمانه احساس زیبای من و تورا می سوزاند...گاهی چقدر بی رحمانه فرزندی را از آغوش مادرش جدا می کند...گاهی چقدر بی رحمانه کودکی هایمان را از ما می گیرد...گاهی چقدر بی رحمانه کودک بازیگوش را به مرد و زنی بزرگ و شکست خورده تبدیل می کند...

زندگی گاهی روزهای خوشش را در پس یک سختی بزرگ پنهان می کند تا نتوانی با زور آن را به چنگ آوری... گاهی خوشی هایش آنقدر کوتاه می شود تا به تو بفهاند که روزها در گذر است و خواهی رفت... و خواهیم رفت...

کودکان، این پرنده های کوچک زندگی، را عاشقانه دوست داریم و لذت با آنها بودن را همیشه احساس می کنیم. آنها شاید تنها کسانی باشند که عشقشان پاک است، مهرشان و لبخندهایشان صمیمی، شاید تنها کسانی باشند که بی ادعا دوستمان خواهند داشت و نگاهشان هرگز آلوده به دوست نداشتن ها نیست...

این عکس ها را ببینید

باور کردنش سخت است که در دنیای ما بزرگترها آدم هایی پیدا می شوند که این گل های معصوم و دوست داشتنی را آلوده به روزهایی می کنند که شاید هرگز بازگشتی برایش نباشد. در این دنیا،کودکان، معصومانه قربانی می شوند و باید تاوان روزهایی را پس بدهند که بزرگترها عاجزند از پس دادن آن...

تا به حال شنیده اید که پدری برای خاطر یک مشت اسکناس بی ارزش دختر بچه 4 ساله خود را بفروشد؟ آن هم برای سوء استفاده از جسم او؟ تا به حال شنیده اید که دختر معصوم 7 ساله را بفروشند و برای فروش او بالای نامش بنویسند: برای دوستداران سکس با کودکان!

کسی می داند که در این دنیا چه خبر است؟ کسی می داند که این همه نامردی و ریا برای چه اتفاق می افتد؟

کودکی که باید در آغوش گرم مادر باشد و با کودکی هایش کودکی کند، کودکی که باید با بادبادک هایی که می سازد عاشقانه بازی کند چرا باید به دست نا اهلانی بیفتد که روزهای زندگی اش را از او بگیرند تا نان آور خانه باشد آن هم با چه کارهایی...باور کردنش سخت است اما در همین نزدیکی ها، کودکانی خرید و فروش می شوند و به آن سوی مرزها می روند تا در آغوش مردانی جا بگیرند که هرگز از زندگی و انسانیت چیزی نمی دانند، هرگز از کودکی چیزی نمی فهمند و هرگز دل نمی سوزانند برای دختر بچه ای که دردآور می گرید...

دختر بچه چهار ساله چه می داند که دست سرنوشت چه روزهای شومی را برایش ورق زده است، چه می داند که تعارف یک شکلات او را به کجا خواهد برد؟

می دانم  که همان کودک شاید روزی بزرگترین بدی ها را مرتکب شود! اما در آن صورت آیا کسی به گذشته شومش نگاهی خواهد کرد؟ آیا کسی از او خواهد پرسید کودکی هایت را چگونه از دست دادی؟

هرگز از او نخواهند پرسید که دامان مادر و پدر را چگونه از کف دادی...

برای گفتن و نوشتن آنقدر حرف زیاد است که نمی دانم از کجا و چگونه بنویسم اما بسنده می کنم به همین خطوط. اما خدا می داند که این روزها چقدر  برایم دردناک است و چقدر دیدن واقعیاتی که خیلی ها از آن  بی خبرند، افکارم را مشوش ساخته است...

خودتان قضاوت کنید و ببینید؟!

آیا یک پدر و مادر حاضر به فروش کودک معصوم خود می شود؟ آن هم برای چنان منظوری؟

حال هر چقدر هم گرسنه باشند. هر چقدر هم بیچارگی احاطه شان کرده باشد... باور نمی کنم که هیچ راهی برای سیر کردن شکمشان نیست... باور نمی کنم آنقدر ناتوان باشند از کار... همیشه راهی هست، همیشه...

چه کسی جوابگوی معصومیت از دست رفته همه کودکانی می شود که نان آور خانه های محقر شده اند؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:40 توسط ثریا قنبری |