تبليغاتX
یک خوشه از پروین

یه دختر بچه 5 ساله بود، چشمان درشت و نگاه نافذی داشت، دستانش می‌لرزید و همان چشمان درشت پر از اشک بود و گوشه خیابان نشسته و به مردمی که با سرعت از کنارش می‌گذشتند نگاه می‌کرد. حس کردم منتظر یک نگاه است، یک توجه و شاید یک سوال، شاید کسی باید از او می‌ پرسید که وسط این همه جمعیت تنها چه می‌کند.

کنارش نشستم، همان سوال ذهن خودم را از او پرسیدم، نگاهم کرد و با تردید حرف‌هایی زد که از شنیدن آن نه تنها متاثر بلکه متحیر شدم.

نمی‌دانم او قصه گوی خوبی بود یا دنیای ما پر از رنگ و ریاست، اما هر چه بود یک دختر بچه پنج ساله به جای بازی و گوش دادن به کتاب قصه‌های مادر نباید از اسرار زنان کوچه و بازار و مردان بی تعهد چیزی بداند، حداقل من که اینطور فکر می‌کنم.

نگار پنج سال دارد، همراه پدر و مادرش در یکی از محله‌های فقیر نشین اصفهان زندگی می‌کند. وجود پدر و مادر را تنها وقتی احساس می‌کند که در حال شمردن اسکناس‌های کهنه و ناچیزی هستند که از راهی بدست آورده‌اند که نگار ازآن بی خبر نیست.

خانه نگار محل رفت و آمد زنان و مردانی است که برای برطرف کردن یک حس به آنجا می‌روند، برای شادی یک لحظه و برایشان مهم نیست در کنارشان زنان و مردان دیگری باز هم به همان کار مشغولند...

نگار این چیزها را در خانه خود دیده و مادرش نیز چندان برایش اهمیتی ندارد که دختر معصومش در چه منجلابی فرو رفته است. او زنانی را دیده که در خانه پدری‌اش لباسی به تن ندارند و مردانی که بی حیایی را به حد اعلا رسانده‌اند.

عجیب است او حتی می‌دانست که گاهی زنان همجنس باز نیز در خانه‌شان جمع می‌شوند و برای ارضای حس کثیف خود دقایقی را در آنجا می‌گذرانند.

نمی‌دانم نگار برایم قصه گفت یا از واقعیاتی گفت که وجود دارد، اما تا به حال هیچ قصه‌ای به این تلخی نشنیده بودم و می‌دانم که هیچ مادربزرگی هم در واقعیت این روزها را به زبان نمی‌آرود اما چرا نگار 5 ساله اسیر روزهایی شد که شاید روزهای آینده خودش هم اینچنین شود.

می‌دانستم کدام محله زندگی می‌کند اما وقتی می‌خواستم آدرس از او بگیرم خیلی راحت از دادن آدرس طفره رفت و پس از آن زنی سراسیمه و نگران به سراغش آمد و خیلی محکم دستش را کشید و از او خواست برای جلب توجه مردم گریه نکند.نگاه غضب آلودی به من کرد و خیلی زود از جلوی چشمانم دور شد.

من ماندم و یک قصه که فکر می‌کنم روزهای واقعی کسانی است که ...

من ماندم و حیرت از زندگی دختری ۵ ساله که هنوز هم نمی دانم واقعیت داشت یا نه اما مگر ذهن یک دختر بچه گنجایش دیدن و شنیدن این روزهای تلخ را دارد؟!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 11:0 توسط ثریا |

این روزا سرهر کوچه و خیابان و کنار هر پایه چراغ برق و روی هر دیواری پوسترهایی زده شده که از کاندیدای مورد نظر خود حمایت می‌کنند، یکی از شال سبز میگه و یکی از سفرهای استانی، یکی از برنامه‌های کروبی میگه و دیگری از دلسوزی و حذف سربازی از رضایی.

هر جا که بری و هر جا که بشینی حرف از سیاست و انتخابات و 22 خرداده، روزی که خیلی‌ها میگن سرنوشت کشور باهاش رقم می‌خوره، روزی که میلیون‌ها آدم از خونه‌هاشون بیرون میرن و یه کاغذ سفید با یه اسم توی صندوق می‌اندازن و خوشحال از اینکار به خونه‌هاشون برمی‌گردن...

اما واقعا کی به فکر این مردمه؟ کی می‌خواد که مردم ما از فقر و فلاکت بیرون بیان؟ کی می‌خواد باعث خونه دار شدن مردمی بشه که سال‌هاست تمام حقوق خودشون رو باید برای اجازه خونه بدن؟ کی می‌خواد اشک مادرایی رو جواب بده که بچه‌اش به خاطر بی پولی دست به دزدی زده و الان پشت میله‌های زندانه، کی اهمیت میده که خیلی از خانواده‌ها منتظرن تا ماه محرم و نذری بیاد و غذای روزانه خودشون رو از اون طریق فراهم کنن؟ اینا و اقعا دردناکه... .واقعا تاسف آوره...

هزینه‌های گزافی که صرف این انتخابات میشه بعدا از جیب همین مردم باید تامین بشه، پول نفتی که کروبی ازش دم میزنه چرا توی هیچ کدوم از دولت‌های قبل حرفی ازش نبود، هرچند کروبی هم فقط حرفشو می‌زنه و معلوم نیست اگه فردا روزی انتخاب شد چیکار می‌خواد بکنه...

برای مردم مهم نیست کی انتخاب بشه، اونا کسی رو می‌خوان که دردشون رو بفهمه، کسی که نیازهاشون رو برطرف کنه و فقط حرف نزنه، کسی که راه حلی برای مشکلاتشون داشته باشه...

نمی‌دونم این روزا مملکت ما میخواد به کجا بره...

اما امیدوارم رئیس جمهور بعدی کمی از جنس مردم باشه...

اما این فقط یه آرزوه...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:43 توسط ثریا |

می‌گفت همه دنیا برای من یه طرف تو هم یه طرف، می‌گفت شبا بدون یاد تو نمی‌خوابم و محاله از یادت ببرم، می‌گفت دنیا بدون تو برای من معنی نداره و من عاشق همه شبا و روزایی‌ام که با تو باشم، می‌گفت ستاره‌ها هم به عشق منو تو حسادت می‌کنن و دلشون می‌خواد جای ما باشن، بهم می‌گفت نمی‌زارم حتی یه قطره اشک از چشای مهربونت بیاد، می‌گفت تا منو داری غصه هیچی رو نخور، می‌گفت پاش برسه همه چیو زیر پا می‌زارم برای بدست آوردن تو، می‌گفت هرگز اون روزی رو نمی‌بینی که من فراموشت کنم یا از دستت بدم، می‌گفت...

اینا رو اون دختر جوان با اون ظاهر آراسته و آرامش برای من تعریف کرد، توی اتوبوس کنار من نشسته بود بعد از چند دقیقه متوجه اشکاش شدم، اول می‌خواستم بی‌خیال شم و بزارم تو حال و هوای خودش باشه اما نتونستم و ازش خواستم که اگه دوس داره با من حرف بزنه و اون دختر مثل اینکه واقعا دلش می‌خواست برای یکی حرف بزنه شروع به گفتن کرد...

از دوستی و عشقی گفت که بین او و پسر همسایه شکل گرفته بود، از حرفهای عاشقانه و روزا و شبای با هم بودنشون، از حرفهای پسر که ادعا می‌کرد همیشه باهش می‌مونه و هرگز از دستش نمی‌ده، از کسی که دلبسته‌اش شده بود و همه زندگیشو حاضر بود برای اون بده. این دوستی تا جایی رسید که دختر یه روز مهمان خونه پسر شده بود و دیگه اون دختر همیشگی نبود، دیگه احساس سبکی و آرامش نمی‌کرد، دیگه از صدای شادیش خبری نبود و دیگه یه دختر شاد و سرزنده پدر و مادر نبود و همه این خوبیها را برای خاطر اون پسر از دست داد اما بازهم خوشحال بود که پسررهاش نمی‌کنه...

اما چه ساده از دست داد همه روزهای شاد و خوش زندگیشو و عشقش چه ساده از او گذشت.. چه ساده او را کنار گذاشت و پشت پا زد به همه روزها و خاطره‌های خوبی که با هم داشتند...

گریه اجازه حرف زدن بیشتر به اون رو نداد و من فهمیدم که چه روزهای دردناکی رو می‌گذرونه، فهمیدم که دلش می‌خواد زمان به عقب برگرده و اشتباهش رو  دیگه تکرار نکنه اما می‌دونه که زمان هرگز این اجازه رو بهش نمی‌ده که دوباره متولد بشه و زندگیشو از سر بگیره...

جمله آخرش رو از یاد نمی‌برم، ازم خواست براش دعا کنم و از خدا بخوام اونو ببخشه...

وقتی ازش جدا شدم تا مدتها بهش فکر می‌کردم و نگران سرنوشتش بودم، کاش متوجه باشه و بدونه که اگه بخواد خدا اونو می‌بخشه اما خودمون هم می‌دونیم که ما آدمها اصلا بخشنده نیستیم و اونو دیگه تو جمع خودمون قبول نداریم، می‌دونیم که اون دیگه توی جامعه ما جایی نداره و کسی دلش نمی خواد که این دختر مهمان شبا و روزای تنهاییش باشه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:39 توسط ثریا |

نگاه او

می‌خواست دستاشو برای کمک به سمت من دراز کنه، می‌خواست بهم بگه که تنها نیستم و حالا که چنین مشکلی برای من پیش اومده با دستای ناتوانش می‌ تونه به من کمک کنه... می‌خواست با لبخند تلخش بهم بگه که چقد دنیای اون با دنیای کوچیک من فرق داره ... می‌خواست بگه نمی‌دونه چرا وسیله آزمایش من قرار گرفته، منی که شاید قدرشناس روزهای شاد زندگیم نباشم و دستای به قول خودم قدرتمندم هیچ وقت برای شکرگذاری به آسمان خدا بالا نره...

اون، نه می‌تونست دستاشو برای کمک به من دراز کنه، نه می‌تونست با حرفاش منو آروم کنه و نه می‌تونست حتی از دیگران هم برای من کمک بخواد اما تنها می‌تونست با نگاهش به من بگه که چقد دلش می‌خواد منو همراهی کنه و دستامو بگیره اما نمی‌تونست... نمی‌تونست.

و من باز هم به همون سئوال همیشگی که ذهنم رو مشغول می‌کنه می‌رسم که: چرا بعضی آدم‌ها با معلولیت خودشون وسیله شکرگذاری من و دیگران قرار می‌گیرند. چرا از شادی دنیا و خنده‌های کودکانه هیچ بهره‌ای نبرده‌اند. چرا روزهای زندگی‌شان همیشه یک رنگ است و من آن را همیشه خاکستری می‌بینم.

مانده‌ام که چرا؟

بی‌شک همیشه از خودش می‌پرسه که چرا او باید مورد این امتحان سخت قرار بگیره...

بیایید بدون شعار و بدون حرف‌های تکراری به این موضوع فکر کنیم که اگه ما جای اونا بودیم باز هم شکرگذار بودیم؟ کمی به سختی‌های زندگی اونا فکر کنیم. می‌دونم که خیلی از این انسان‌ها اینقد بزرگوارند که ذهن کوچک خیلی از ما گنجایش فهمش رو نداره اما واقعا طبیعت چرا چنین سرنوشتی رو برای اونا رقم زده؟

دستاش همچنان اروم و بی‌حرکته اما نگاهش یه دنیا حرف داره... از کنارش گذشتم...خیلی ساده... کاری نمی‌تونستم براش انجام بدم جز اینکه بازم ذهنم مشغول همون سئوالی بشه که هنوز براش جوابی پیدا نکردم...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:24 توسط ثریا |

گاهی آرامش را در یک نگاه جستجو می‌کنم و گاهی در یک آشوب. گاهی می‌شنوم که صداهای بزرگ آرامش عجیبی به انسان می‌دهد و گاهی صدایی کوچک آرامش را از انسان می‌گیرد...

اما چیزی که ما آن را با نام آرامش می‌شناسیم این روزها رنگ دیگری به خود گرفته و بسیاری از ما نه تنها آرامش نداریم بلکه همه روزه در هراس و تردیدیم که روز خود را چگونه به شب برسانیم، این در حالی است که در کشور دم از آرامش و نجات مردم می‌زنند.

دور دوم سفر رئیس جمهور به استان‌های کشور آغاز شده و جناب رئیس جمهور برای دیدار مردم و رفع مشکلات آنان به استان‌های مختلف سفر کردند و در حال رسیدگی به مشکلات کشورشان هستند.اما کمی به اطراف خود نگاه کنیم و ببینیم که آیا رفع مشکل یعنی ایجاد یک جاده؟ یعنی پاسخ یک نامه با درخواست 200 هزار تومان پول؟ یعنی احداث روگذر و زیرگذر؟ یعنی شوق دانش آموزان برای دیدار رئیس جمهورشان؟

سفر چند نفر از هم وطنانمان به دبی و هتک حرمت زنان و دختران را هنوز از یاد نبرده‌ایم. هنوز صدای گریه‌های زنان و دختران در گوش بسیاری از ما پیچیده است.هنوز هم دختر 15 ساله‌ای را که در آن سفر بکارت خود را از دست داد از یاد نبرده‌ایم.

چرا کشور خودمان با بی‌تفاوتی از کنار این موضوع گذشت و حتی به دنبال گرفتن حق آنان نبود؟ چرا جناب رئیس جمهور و هیئت دولتش به فکر ایجاد آرامش برای مردمی نیستند که به کشوری دیگر سفر می‌کنند؟ آیا این جزئی از وظایف آنان نیست؟ تامین آرامش مردم در خارج از مرزها به عهده آنان نیست؟

ایجاد آرامش برای مردم با سفرهای استانی هیچ منافاتی ندارد. من اگر به راه و جاده نیاز دارم به آرامش و خیال آسوده نیز نیاز دارم. کشورم را وقتی دوست دارم که بدانم هر کجای دنیا هم که هستم پشتوانه‌ای محکم دارم که حامی من است.

اما من امروز چنین پشتوانه ای ندارم...

این هم اطلاعات بیشتر در مورد توهین به ایرانیان در دبی و نمونه ای از نا امنی...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:9 توسط ثریا |

چشاش اینقد مهربونه و دستای سردش کوچیک، که با دیدنش، نگران معصومیت اون چشای مهربون می شدی...

محمد فقط هفت سالشه، فقط هفت زمستون رو پشت سر گذاشته و فقط دو زمستون تو آغوش مادر از مهربونی و روزهای خوب خدا لذت برده...

محمد برای اینکه پدرش توان کار کردن نداره و نامادری هم توان دیدن اونو نداره مجبوره کار کنه و علاوه بر کار بیرون بیشتر کارای خونه رو هم خودش انجام میده...

صبح که از خونه بیرون میرم تا زودتر به محل کارم برسم محمد رو می‌بینم که خیلی زودتر از من بیدار شده و شیر و نان تازه تو دستای کوچیکشه و به سمت خونه میره و با صدای قشنگ و مهربونش بهم سلام می‌کنه و همیشه هم لبخند روی لباشه. این پسر اینقد خوبه که وقتی کسی ازش در مورد سختی‌های زندگی می‌پرسه چیزی نمی‌گه و بی‌تفاوت رد میشه.

اما معصومیت نگاهش رو همیشه متوجه می‌شم. اون خیلی زود بزرگ شده و درد رو خیلی خوب می‌شناسه، خیلی صبور و مهربونه...

نا مادریشو خیلی نمی‌بینم اما چند باری که دیدمش با تیپی خیلی جوان و آرایش خیلی زیاد و لباسی که پوشیدنش از یه مادر و یا یه زن خیلی بعیده بود، دست دختر کوچیکشو گرفته بود و ...

نمی‌دونم اون زن توی خونه چه رفتاری با محمد داره، نمی‌دونم محمد روزا و شبای خودشو چطور می‌گذرونه، نمی‌دونم از غصه‌های دل کوچیکش با کی حرف می‌زنه اما ظواهر نشون میده دل شادی نداره و پدر و مادری مهربون که پناه روزای بی‌کسیش باشن...

اینو خوب می‌دونم که محمد آدم بزرگیه وبه خاطر مقاومت و صبری که داره شاید آینده خوبی هم داشته باشه اما آیا این روزها رو می‌تونه فراموش کنه؟ می‌تونه روزایی که تو سرمای زمستون برای خرید نیازهای مادر و پدر از خونه بیرون رفته رو از یاد ببره؟

روزایی که می‌تونست بخنده و شاد باشه اما نبود، شبایی که می‌تونست تو آغوش گرم پدرش باشه اما نبود، روزایی که سخت گذشتن و شبایی که سخت‌تر...

نمی‌دونم آینده محمد کوچک چی می‌شه و چه روزهایی در انتظارشه اما امیدوارم به اندازه همه روزهایی که براش به سختی گذشت و به اندازه همه شبهایی که پنهانی اشک ریخت، روزها و شبهای شادی داشته باشه.

دلم برای معصومیت هفت ساله‌اش می‌سوزد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:35 توسط ثریا |

همه ما تا حالا برای مداوی خودمون به پزشک مراجعه کردیم، توی مطب پزشک معطل شدیم و انتظار کشیدم تا خانوم منشی ما رو صدا کنه و چشممون به جمال خانم یا آقای دکتر روشن بشه...

بیشتر از اینکه با پزشک خودمون در ارتباط باشیم و ایشونو ببینیم خانم منشی جلوی چشامون هست و مدام صداش در گوش ما طنین انداز میشه... دقت کردین که بعضی از این خانومای منشی دچار توهم شده و احساس می‌کنن خودشون پزشکن و پزشک بخت برگشته‌ای که توی اتاقش نشسته منشی اونه؟!

رفتارش و نوع نگاهش به مردم و حتی حرف زدنش گاهی اونقدر همراه با تحکم و تشره که بیمارا خیلی آروم و بی سر و صدا سرجاشون می‌شینن تا نوبتشون بشه و از درد خودشون با پزشک مشورت کنن...

البته منظورم این نیست که همه منشی‌های پزشکان رفتاری اینچنین دارند اما راستش من تا حالا به چنین منشی ایده‌آلی روبرو نشدم.

نمونه‌اش را چند روز پیش در مطب یکی از پزشکان به طور واضح دیدم، خانم منشی جواب سلام بیماران را اونقدر با کراهت می‌داد که دیگر کسی حاضر به سلام کردن نبود... با کلماتی مانند : خانم چرا متوجه نیستی؟ آقا مگه با شما نیستم؟ چرا حالیت نیست؟ دارم با زبون آدمیزاد باهات حرف می‌زنم و ... از بیماران استقبال می‌کرد، یکی از بیماران هم از او پرسید: خوب اگه سوالی داشته باشیم از کی باید بپرسیم؟ خانم منشی عصبانی شدن و گفتن: ای بابا مگه من بهتون جواب نمی‌دم؟ عجب آدمایی هستین شما؟ زن که ناراحت شده بود به خانم منشی گفت: خانم چرا پاچه می‌گیری؟ وااااااای اگه بدونید منشی با اون زن چه رفتاری کرد؟!

اونو از مطب انداخت بیرون و بهش گفت: باید یاد بگیری با دیگران چطور رفتار کنی؟!!!

تلفن هم که به صدا در میومد برای پاسخ دادن حوصله نداشت و اگر کسی سوالی را دو بار از او می‌پرسید تلفن قطع می‌شد و یا در بهترین حالت با عصبانیت در جواب او می‌گفت: حواستو جمع کن هر چیزی رو یه بار می‌گم فرصت ندارم پشت تلفن باهات بحث کنم.

یکی از بیماران هم گویا دفترچه بیمه نداشت و با دفترچه یکی از اقوام آمده بود، وقتی خانم منشی تیزهوش متوجه این امر شد چنان آبرویی از آن زن برد که...

نمی‌دونم چرا بعضی از آدم‌ها به خودشون اجازه میدن با همنوع خودشون اینطوری رفتار کنن؟ حتی یک لحظه هم حاضر نیستن خودشونو جای بیمار قرار بدن...

بازم میگم منظور من همه منشی‌های پزشکان نیست اما تا جایی که من دیده و شندیده‌ام اینطور بوده، نمی‌دونم چرا تا حالا با یه خانم منشی خوب و مهربون و دوست داشتی برخورد نکردم ...

چه آروزیی!

یکی از دوستانم هم از منشی‌های دیگر ادارت می‌گفت که دست کمی از منشی‌های مطب‌های پزشکان ندارند!

امیداوارم روزی برسه که هر کسی با توجه به جایگاهش و در نظر گرفتن حقوق مردم در جامعه رفتار کنه و هرگز به خودش اجازه نده با رفتارش و حرفاش به دیگران توهین کنه...

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:23 توسط ثریا |

نمی دونم تا حالا به چهره های آدم های اطرافتون نگاه کردین یا نه؟

چهره چند نفر از اونا برای شما آشناست و یا به قول من تکراریه؟ به دیدن چند نفر آنها عدات کردین؟

اون چیزی که منو وادار به نوشتن این پست کرده چهره تکراری مردیه که تقریبا هر روز در مسیر می بینمش و دیگه کاملا می شناسمش، حرفاشو، نگاهشو، کاری که انجام میده و هدفی که داره...

قبلا وقتی می شنیدم و یا در خبرها می خوندم که فردی به خاطر تکدی گری یا به قول خودمون گدایی میلیونر شده باور نمی کردم پذیرشش واسم سخت بود چون من خودم با دیدن این آدمها درسته که دلم واسشون می سوزه اما کمکی هم بهشون نمی کنم مگر اینکه یه بچه باشه...

بله باور نمی کردم تا اینکه با چهره این مرد آشنا شدم، البته نمی دونم اون از اون دسته آدم ها هست یا نه...

می تونم بگم هر روز اونو می بینم، این مرد تقریبا 40 ساله با قدی بلند و چهره ای ژولیده و سیگار بر لب و چهره ای که به کارتن خواب ها و معتادا شباهت عجیبی داشت یه روز گدایی می کنه، یه روز چند گردن بند و النگوی به قول خودش نقره میاره و تو دستش می گیره و به مردمی که از کنارش عبور می کنن نشون میده، گاهی هم چند  کلاه و شال داره و برای فروش اونا کلی زبون می ریزه...

خوب اونم از این راه امرار معاش می کنه اما چیزی که برای من عجیب بود که این آدم رو مثل زبل خان ( شخصیتی کارتنی که در آن واحد می تونست در چند جا حضور داشته باشد) همه جا می دیدم، و اگه یه روز نمی دیدمش جای اونو توی خیابون خالی حس می کردم...

نمی دونم این مرد زندگیش و چطور می گذرونه، نمی دونم کجا زندگی می کنه و خوراکش چیه؟ بچه داره و همسر؟ اما چیزی که توجه منو جلب کرده حضوراین مرد در چند مسیر مشخص و هر روز با یک شغل متفاوته...

بعد از ظهر یه روز سرد که مثل همیشه انتظار داشتم این مرد رو ببینم که البته دیدم، متوجه چند مامور رفع تخلفات شهری شدم که به او  نزدیک می شدند، مرد متوجه آنان شد و پا به فرار گذاشت اما نایی برای دویدن نداشت، پس از چند لحظه ماموران او را با وضعیت بدی دستگیر کرده و با خود بردند...

نگاهشو خوب به یاد دارم، درمانده و عاجز...

بعد از اون روز، اون چهره تکراری رو دیگه ندیدم اما هر روز که از همون خیابان می گذشتم به یاد او و نگاهش می افتادم و با خود فکر می کردم که چه کسی به اون مرد فکر می کنه؟ کی می دونه دردش چی بود و آیا با دستگیری مشکل اون یا مشکل جامعه ما حل میشه؟ کی می دونه سر همسر و بچه هاش چی میاد؟ کی می تونه شب های گرسنگی اونا رو درک کنه و آیا بعد از دستگیری این آدم چطوری دوباره کار می کنه و روزگار می گذرونه؟

کاش می دونستم اون هم، از اون دسته آدم هایی بود که از این راه پول کلانی به جیب زده و یا واقعا از درد نداری به آن کارها روی آورده...

هر چه که بود نگاه آخرش را از یاد نمی برم و همیشه به این فکر می کنم که چرا در کنار ما هنوز هم آدم هایی زندگی می کنند که برای بدست آوردن پول، روزی و یا هر چیز دیگری اینقدر خوار و خفیف می شوند واقعا چطور در برابر فرزندانشان سر بلند می کنند؟ چرا به جای بازداشت کردن کاری به آنها آموزش نمی دهند تا دیگر مجبور به گدایی و فروختن چند تکه فلز نباشند؟

می دونم این جامعه هیچ وقت مدینه فاضله نمی شه...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:4 توسط ثریا |

تا حالا شده که به کفشهای آدم های اطرافتان دقت کنید؟

خیره به زمین شوید و کفش های آدم ها را با چهره هایشان مقایسه کنید؟

اصلا فکر می کنید کفش هایی که ما آدم ها به پا می کنیم با نوع شخصیتمان ارتباط دارد؟ با طرز فکرمان؟ با عقایدمان؟ با زندگی روزمره مان و یا حتی با رضایتمان از زندگی؟

من همیشه به این موضوع دقت می کردم اما دقتم محدود به کسانی می شد که با آنها دوستم، همکارم و یا به نوعی با آنها در ارتباطم. اما این چند روزه دقتم را گسترش دادم و به تمام کسانی که در اطرافم بودند دقت کردم.

همیشه فکر می کردم پاکیزگی کفش ارتباط مستقیمی با شخصیت افراد دارد، کفش های پاکیزه و شیک نشانه دقت فرد در انتخاب است و اینکه برایش مهم است چه بپوشد، چگونه از آن مواظبت کند و مراقب باشد کثیف و کهنه نشود...

این روزها موارد عجیب و بعضا جالبی می بینیم از کفش هایی که آدم ها به پا می کنند و تناسبش با چهره آنها...

کفش های مشکی، واکس خورده، نیم ساق با بندهای کوتاه، پاشنه ای حدود سه سانت، مستطیل شکل ... مردی با کت و شلوار سورمه ای و کاملا آرام که به اطراف خود نگاه می کرد...

کفش های صورتی و براق، با یک پاپیون تقریبا بزرگ روی آن، ساق کوتاه، فکر می کنم خیلی وقته که به اصطلاح دمده شده این نوع کفش... دختری تقریبا 25 ساله، چهره ای که از فرط آرایش زیاد به چه کنم چه کنم افتاده بود و عرق از سر و صورتش می چکید... عجب تناسبی داشتند این کفش ها با صاحبشان...

کفش های قهوه ای سوخته، ساق بلند با بندهایی به رنگ خودشان و جیر و تقریبا دایره شکل... دختری جوان با شال مشکی و کوتاهی که نمی توانست همه موهای او را بپوشاند، آرایشی ملایم و چهره ای آرام...

کفش های مشکی و کهنه، رنگ و رو رفته و شکافی که کنار کفش ایجاد شده بود آن را کهنه تر نشان می داد... پسری تقریبا 16 ساله با چند کتاب در دستش که نشانه دانش آموز بودن او بود، چهره ای مظلوم و خسته، همراه با یک لبخند کمرنگ...

کفش های مشکی و جیر، پاشنه هایی که به اندازه یک مداد سیاه، باریک بود با نوک های تیز و باریک و تمیز... زنی تقریبا 40 ساله که خود را به اندازه نوعروسان آرایش کرده با پالتویی پشمی و مشکی که مدام چمهایش را خمار می کرد و تابلو بود از بس خودش اقدام به خمار کردن چشمای از حدقه بیرون آمده اش کرده که خسته شده...

کفش های قهوه ای و بدون پاشنه، سبک و راحت از همان کفش هایی که خیلی از مادربزرگ های ما می پوشند تا درد پایشان کمتر شود، خاک گرفته و تقریبا کهنه... پیرزنی 60 ساله با چادری کهنه و مشکی که خستگی از سرو رویش می بارید با چهره ای مهربان و ساده...

کفش های اسپورت سفید، بندهای از همان رنگ و کناره های صورتی، تمیز و نو... پسری 20 ساله با کیفی مشکی در دست که سرش مثل دیش ماهواره می چرخید و اطرافش را به دقت وارسی می کرد، هیچ دختری از زیر نگاهش قصر در نرفت...

کفش های مشکی، پاشنه قیصری، نوک تیز، کهنه، خاک گرفته و قدیمی ( حس کردم از صندوقچه مادربزرگ به او ارث رسیده)... مردی با کت و شلواری بسیار تمیز و اتو کشیده و چهره ای مغرور و سامسونتی نو در دست...چه تناسبی داشت؟

کفش های رنگارنگ بسیاری دیدم که گاهی با صاحبشان در تضاد بودند و گاه تناسبی خوب داشتند، بعضی کفش ها با صاحبش فاصله ای عجیب داشت و گاه از خودش به او نزدیک تر بود، بعضی آدم ها چه بی تفاوت بودند نسبت به کفش هایشان و برخی چقدر برایشان مهم بود، برخی هم انتخاب کفش را از هر چیزی مهم تر می دانند...

اما فکر می کنم نوع کفش هایی که آدمها می پوشند ارتباط بسیاری به شخصیتشان، طبقه اجتماعی شان، رفتار و عقایدشان دارد...

با نگاه به کفش های بسیاری از آدم ها می توان دریافت از کدام طبقه است، به کجا تعلق دارد و چه شخصیتی دارد... البته استثنائاتی هم وجود دارد اما فکر می کنم در مجموع کفش های ما آدم ها با شخصیتمان ارتباط دارد...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:13 توسط ثریا |