خدا را شکر که تمام شب صدای خر خر همسرم را میشنوم، این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است
خدا را شکر که مالیات میپردازم، این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم
خدا را شکر که باید ریخت و پاش بعد از مهمانی را جمع کنم، این یعنی در میان دوستانم بودم
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شدهاند، این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا میافتم، این یعنی توان سخت کار کردن را دارم...
گاهی با خودم فکر میکردم که پدر و مادرم دارن وظیفهاشون رو انجام میدن و باید با ما مهربون باشن، باید ما رو تامین کنن و باید به فکر آینده ما باشن، فکر میکردم همسرم باید تامین کننده رفاه من باشه و عشقش رو همیشه نثار من کنه، حتی اگه هر روز هم کار میکنه و هم درس میخونه نباید ذرهای خستگی به خودش راه بده و باید به فکر آخر هفته و تعطیلات من باشه....فکر می کردم...
اما خیلی وقته که دیگه اینطوری فکر نمیکنم، خیلی وقته که به قول بزرگترها بزرگ شدم. این قضیه وقتی بیشتر برای من روشن شد که برای یکی از بهترین دوستانم مشکلی ایجاد شده که هنوزم باهاش دست به گریبانه...اون نه از محبت پدری برخوردار بود و نه الان دست نوازش همسرش اونو آروم میکنه، همسرش در کنارشه اما انگار که نیست، انگار متعلق به به او نیست،... هر روز که میگذره بر مشکلات اون افزوده میشه و من هم تنها کاری که میتونم براش بکنم اینه که شنونده خوبی واسش باشم و راهی رو بهش نشون بدم که حداقل تا حدودی به آرامش نزدیکش کنه...
من میفهم که چقدر باید شکرگذار خدای خوبم باشم، به خاطر پدرم که هرگز صدای بلندش را نشنیدم و دستای مهربونش همیشه یاورم بوده، به خاطر مادرم که سرم همیشه روی زانوهاش بود و نوازشای گرمش منو دلگرم میکرد به همه روزهایی که در پیش دارم، به خاطر همسرم که هر لحظه با اون بودن واسم یه دنیاس، به خاطر برادرهام و خواهرم که همراهی با اونا همیشه بهترین خاطرهها رو واسم رقم میزنه، به خاطر دوستای خوبم، به خاطرپریسای مهربونم، به خاطر عاطفه، به خاطر کبری و به خاطر همه همکارای خوبم که همیشه باهاشون شادم...

خدا رو به خاطر همه داشتنهام شکر ...
برای دوستم دعا کنید، برای رهاییش، برای خوشبختیش و برای به آرامش رسیدنش و خدا رو شاکر باشیم به خاطر همه چیزای خوبی که داریم...
صبح خیلی زود بود. باید اولین آزمونم رو میدادم از خونه بیرون زدم. هوا خیلی سرد نبود. هوای مورد علاقهام بود. پیشنهاد داد که ماشین رو بردارم و با خیال راحت برم اما دوس داشتم از این هوا استفاده کنم. وقت داشتم قدم زنان و آروم آروم خودم رو به محل آزمون رسوندم.
خیلیها برای همین آزمون اومده بودن. دختر و پسر. اما تعداد دخترا خیلی بیشتر بود و من نمیدونم این نشونه علاقه بیشتر دخترا به تحصیله یا نشونه اینه که پسرا بیشتر دنبال کارن تا بتونن زندگیشون رو تامین کنن. خیلی بهش فکر نکردم. فعلا دغدغه من چیز دیگهای بود...
ساعت 7:30 وارد کلاس شدم. بغل دستیام سر صحبت رو با من باز کرد، راستش وقتی که حرف میزد همش از خودم میپرسیدم این آدم چطور تونست تا این مقطع تحصیلی پیش بره.اصلا متوجه حرفهای من نمیشد. همه چیز واسش سخت بود. جنسیتش رو نمیگم تا متهم به چیزی نشم...
آزمون سر ساعت شروع شد. با اینکه اصلا نخونده بودم اما بد نبود. باید منتظر نتیجهاش باشم تا ببینم چه گندی زدم...
بعد از آزمون دلم هوای پیاده روی کرد. یه مقدار از مسیر رو پیاده رفتم اما به شدت از این عملم پشیمون شدم...
تا رسیدن به مقصد آدمهای دور و برم زبونشون بیکار ننشست و انواع حرفهایی که توی دلشون بود و لایق خودشون به من گفتن...

- بابا یه پنج شنبه جمعه بشین تو خونه امروزم بیکار نمیشینی؟ ( چی بگم از نادونی بعضی حیوانهای آدم نما)
- به به خانوم مهندس بیا با ما یه چای بخور ( کوفتت بشه )
- تنهات گذاشته که روز جمعهای به قدم زدن افتادی خانوم؟ بی خیال (وای خدا این دیگه چقد بیشعوره) البته ببخشیدا
- چطوری خانم خوشگله؟ (اه اه حالم بد شد)![]()
تا رسیدن به مقصد قاضی های زیادی محکومم کردن...
وای خدا چه اشتباهی کردم که پیشنهادش رو قبول نکردم و از ماشین استفاده نکردم... امان از وقتی که یکدندگی دست از سر آدم بر نمی داره...![]()
باقی مسیر رو با آژانس رفتم و وقتی که رسیدم خونه همش داشتم به این فکر میکردم که واقعا این همه تفکر منفی چرا باید وجود داشته باشه؟ چرا حتی یک لحظه فکر نمیکنیم که هر کاری یه دلیلی داره و هیچ کس بی دلیل کاری رو انجام نمیده...
اصلا به دیگران چه ربطی داره که من تو این موقع روز و تعطیلی کجا میرم. چرا هر دختری که روز تعطیل یا موقع شب از خونه بیرون میره مورد این همه اتهام قرار میگیره. البته از طرف آدمهایی که من فکر میکنم فقط لباس آدم رو به تن دارن و هیچی از زندگی اجتماعی امروز نمیدونن...
سخته بودن و زندگی کردن در کنار آدمهایی که حس میکنی هیچی از دنیای اطرافشون نمیفهمن. متوجه نیستن که کجا هستن و به کجا تعلق دارن و سخته فهموندن اشتباه به آدمهایی که منطق خاص خودشون رو دارن و متوجه نیستن که خیلی از مسائلی که اطرافشون اتفاق میافته یه امر خیلی عادیه و حتما دلیل خاصی داره...
اصلا هم نمیشه با این دلیل توجهیش کرد که این روزا تصور همه منفی شده و کسی به دیگری اعتماد نداره. باید پذیرفت که در دنیایی زندگی میکنیم که آدمها با هم خیلی متفاوتند و رفتار یه گروه باعث تعمیم دادن به همه آدمهای دیگه نمیشه...
گاهی خسته میشم از بودن در کنار این آدمها...
روزای کودکی رو خوب به یاد دارم
همون روزایی که قصه تو با من نبود
همون روزایی که دستات مال من نبود
اون روزا فقط قاصدک مهمون دل کوچیکم بود و بابا با دستای مهربونش اونو همیشه برای من هدیه میآورد...
اون روزا از تو با قاصدک میگفتم...
« سلام قاصدک
من تازه 5 سالمه اما دلم میخواد یه مهمون مهربون داشته باشم
همه میگن قاصدکا برای آدم اون کسی رو که دوس داره میارن، تو هم برای من یه مهمون بیار، اما نه اون مهمونی که آبجی همش میگه: بازم اینا اومدن، مهمون منو همه باید دوس داشته باشن...
باشه قاصدک؟
یادت باشه بهم قول دادی»
و امروز تو مهمون همون دل کوچیکی هستی که قاصدک بهم قولشو داده بود، خوشحالم که بهش اعتماد کردم و حالا دستای تو ماله منه و من با تو و قاصدک و همه روزای خوب به شب میرسم و بازهم با یاد تو به آرامش...
نگاه اول
چادرش را شل و ول و وارفته در دست گرفته و وارد اتوبوس میشود، به دنبالش دو پسر بچه 3 یا 4 ساله هم وارد شدند، دو قلو بودند، یک کوله پشتی به کمر هر کدام از آنها بود. نگاهشان کردم. تصورم این بود که مادر به خاطر حس مادرانهای که دارد کنار بچههایش بنشیند و از آنها مواظبت کند اما خودش روی صندلی اول کنار یک دختر جوان نشست و بعد از آن رویش را به خیابان کرد تا مناظر بکر خیابان تکراری وحید را از دست ندهد...
پسر بچهها که مصطفی و مجتبی نام داشتند هر کدام یک صندلی را در یک نقطه از اتوبوس به خود اختصاص دادند و اجازه ندادند هیچ مسافری تا پایان راه با خیالی آسوده به افکاری که درذهن داشت برسد. اجازه ندادند هیچ مسافری آب خوش از گلویش پایین برود...
و مادر همچنان چشمانش رو به خیابان بود...
به این فکر میکردم که واقعا برای این مادر مهم نیست که در این شلوغ بازار فرزندانش چه میکنند و کجا نشستهاند و چه آزاری به مسافران بیچاره میرسانند؟ دریغ از یک نیم نگاه...
این زن تا پایان مسیر نیم نگاهی هم به مصطفی و مجتبی خود نکرد و پس از آن از اتوبوس پیاده شد و یکی از پسرها با او پیاده شد و دیگری پس از فاصله از ایستگاه مورد نظر متوجه شد که مادر و برادری در کار نیست و با صدای جیغ و فریادش راننده اتوبوس را نگه داشت و او را هم به مادرش رساند...
نگاه دوم
میانههای راه بودم. هنوز گوشم با صدای دلخراش بچههای آن زن نوازش میشد که زنی دیگر با دختر 4 ساله در آغوش وارد اتوبوس شد. توجهم را جلب کرد. ظاهر دختر نشان از معلولیت جسمانی او میداد. دست و پایش چنان لاغر و ضعیف بود که واقعا به اندازه قطر دو انگشت دست هم نمیرسید. چشمانش میلرزید و در آغوش مادرش چنان کز کرده بود که گویی اصلا وجود ندارد. مادر هر لحظه او را نوازش میکرد و در آغوش میفشرد. دستانش را میبوسید و صورتش را نوازش میکرد اما دختر 4 ساله و نحیف او ظاهرا حتی توان جواب دادن به آن همه محبت مادر را نداشت...
دلم خیلی گرفت. آنقدر که دلم میخواست برای معصومیت آن زن و دختر معصومش اشک بریزم ... دلم برای مظلومیتشان سوخت. چهره مادر زار میزد و میدانم دل پرغوغایی داشت...
وقتی که مادر میخواست از اتوبوس پیاده شود خمیده راه میرفت. شاید غم این دختر این قدر او را خم کرده و ناتوان...
می دانستم دستهای خالیاش هم نگاهش را نگرانتر ساخته است...
دلم هنوز هم گرفته است...
مادر مجتبی و مصطفی با مادر آن دختر معصوم ...
نمی خواهم مقایسه کنم اما بی خیالی آن زن در قبال فرزندانش و مسئولیت آن مادر برای دختر معلولش ...
کاش می دانستم حکمتش چیست...

نگاهش مهربان نبود، لبخندش از سر شادی نبود و دستانش را از سر شوق برایم تکان نمیداد. چهرهاش معصوم بود اما سخت. مهربان بود اما نا شکیب و چقدر دلم برای دستان کوچک و ضمختش سوخت وقتی که با همه سختی نان را از تنور خارج میکرد و باز هم خمیر را برای نان بعدی آماه میکرد.
معصومه یک دختر عشایری است سنش بیشتر از ۱۵ سال نیست اما وقتی که نگاهش کنی شاید تصورت این باشد که زنی است کامل که عهدهدار بار بزرگ یک زندگی است. زندگی که من و تو شاید حتی تصور چند لحظه ماندن در آن را هم نداشته باشیم.
چهرهاش سخت و دستاش زبر و پینه بسته بود البته این چیزی مشترک بین همه دختران عشایر است. برای برقرار کردن یک ارتباط دوستانه با آنان دستانشان را به گرمی فشردم اما دلم گرفت از آن همه سختی. از آن همه روز و شب را با داغ ترین و سردترین روزها سپری کردن...
دیروز به دیدن آدمهایی رفتم که دستانشان بوی علف و کهنگی میداد و لبخندشان صدای درد. آدمهایی که شاید خودشان هم نمیدانستند در تقسیم روزهای خوب خدا چرا آفتاب داغ نصیبشان شده و کویری بیآب.
معصومه، گلنار، سمیه، طیبه، پروانه و حتی ترانه دختر ۵ ساله پروانه را دیدم که پذیرای همه لبخندهایی هستند که به سویشان میآید اما دریغ از لبخند خودشان. دیدم که چقدر برایشان سخت است که کسی سختیها و بدبختیهای آنان را ببیند. چقد دردناک است که چهره آفتاب خورده شان را ببینند و با خود بگویند: «بیچارهها»!
مدتی که کنارشان بودم به خوبی حرفهایشان را شنیدم نگاهشان را دیدم و غمشان را فهمیدم. میدانم شاید عدهای بگویند خواست خداوند است و زندگی هر کس شیوهای دارد و قسمتی، این را همه میدانند اما آیا آنان شایسته زندگی راحتتری نیستند؟ شایسته داشتن آب سالم و بهداشتی نیستند؟ و نباید مکانی امن برای سر بر بالین گذاشتن داشته باشند؟
نمیدانم شاید نامشان با نداشتن عجین شده باشد...
مدرسههای بزرگ و رنگارنگ و پر از نور شهر کجا و چادر کوچک و نم گرفته عشایر با یک تخته سیاه کهنه کجا، حتی وارد این چادر کم نور هم به سختی میتوان شد، اما شاگردان زیادی با اشتیاق روی گلیم کهنه آن مینشینند و ورق میزنند کتابهایی را که حتی با کتابهای ما خیلی فرق دارد.
از شعار دادن بیزارم، از اینکه کسی بگوید قسمتشان این بود و خودشان از این وضعیت راضیاند. آنان راضی نیستند. گریههای گلنار را کسی ندیده، حرفهای معصومه را کسی نشنیده پس چطور میتوانند دم از رضایت کسانی بزنند که پای حرفهایشان ننشستهاند.
به خیلی از چادرها و در واقع خانههای آنان سر زدیم. چند دقیقهای مهمان هر کدام بودیم و با چای داغ و نان و ماست محلی پذیرایی شدیم. هر کدام از آنها به بهترین نحو پذیرای ما شدند اما من با دیدن آنها غم بزرگی به دلم نشست. نمیتوانم باور کنم که آنان و حداقل جوانانشان از آن وضعیت راضیاند.
در میان آنان جوانان با استعدادی دیدم که هر کدام دانشجوی یک رشته دانشگاهی بودند اما وقتی حرفهایشان را شنیدم دیدم که آنان هم امیدی به آینده خود ندارند. آنان میگفتند تا وقتی وضعیت پدرانشان اینگونه است خودشان چطور میتوانند پدر و خانواده را رها کنند و رهسپار سرنوست تک نفری خود شوند. با کدام پشتوانه و خانواده...
دیدهها و شنیدههای من در آن نیم روز آنقدر زیاد است که در حوصله این پست نیست اما دلم میخواهد تصورشان کنید و لحظهای خود را جای آنان بگذارید، با همان سختیها، با همان دستهای ضمخت و با همان نگاههای سخت...
دلم برای معصومیتشان، برای نگاههای آفتاب خوردهشان و برای دستهای خالیشان خیلی میسوزد...

تا چند سال پیش، قبل از اینکه به طور رسمی وارد جامعه شوم و با همه خوب و بدش آشنا شوم تصور میکردم که استفاده از زنان برای آگهی و تبلیغات تنها در رسانههای غربی اتفاق میافتد و ایران ما مبرا از هرگونه استفاده نامناسب از نیروی کار زنان است. از این بابت خوشحال بودم و زمزمه وطن وطن همیشه برایم خوشایند بود.
همیشه زنان و دختران را با غرور خاصشان میدیدم که به زندگی و کار مشغولند و دغدغهای ندارند اما خیلی وقتی است که پا به جامعهای گذاشتهام که نامش ایران است و کاخ آروزهای بسیاری از جوانان. وارد جامعهای شدم که تا قبل از آن نمیدانستم نقاب به روی خود دارد. اما این روزها زمان خوبی است برای اینکه بدانم هرگز چنین نیست و زنان ایران ما هم گرفتار سو استفادههای تبلیغاتی قرار میگیرند.
منظورم از سو استفاده تنها سو استفاده جنسی نیست و تنها به آن محدود نمیشود.
این روزها سوپر مارکت محله ما دو دختر جوان و زرد پوش را در ورودی مغازهاش گماشته تا محصولات جدیدش را به مشتریان نشان داده و آنان را دعوت کند تا از اجناس داخل مغازه دیدن کنند.
منم یکی از این مشتریان بودم. اولین باری که آن دو دختر جوان را دیدم موقع برگشتن به خانه بود که گرمای تابستان هم کلافهام کرده بود، با صدای یکی از آنان به طرفشان نگاه کردم و در عرض یک دقیقه چنان از مزایای کالباس برایم گفتند که شاید هیچ سخنگویی نم توانست از سیاست کشورش بگوید. کاغذ تبلیغاتی خود را به دستم دادند و از من خواستند مزه کالباسشان را امتحان کنم اما من از خوردن امتناع کردم به خاطر اینکه در آن زمان تنها چیزی که در آن گرما میخواستم آب بود.
یکی از دختران جوان گفت: «اگر نخورید یک چیز خوشمزه را از دست میدهید»، اما متاسفانه آن موقع لجبازی من گل کرده بود و گفتم: «ترجیح میدم از دست بدم اما نخورم»
راه خودم را رفتم اما بعد که فکر کردم خیلی ناراحت شدم، دلم سوخت و غصه دار شدم. ناراحت از اینکه چه چیزی باعث شده تا دختران جوان و شاید با استعداد به کارهای روی آورند که در شان آنان نیست. مسلما خودشان هم تمایلی به ابراز خود از آن راه ندارند.
آنها درکار خود موفقند و مشتریان زیادی را هر روز جذب میکنند اما آیا اگر کار دیگری بود موفق تر نبودند؟ مگر از این راه چقدر به دست میآورند که هر روز با هر جنس آدمی باید حرف بزنند و در نهایت جوابهایی بشنوند که اصلا خوشحال کننده نیست.
من میگویم غرور آدم خیلی بیشتر از اینها میارزد اما وقتی خوب فکر میکنم میبینم غم نان غرور را هم از آدم میگیرد.
یه دختر بچه 5 ساله بود، چشمان درشت و نگاه نافذی داشت، دستانش میلرزید و همان چشمان درشت پر از اشک بود و گوشه خیابان نشسته و به مردمی که با سرعت از کنارش میگذشتند نگاه میکرد. حس کردم منتظر یک نگاه است، یک توجه و شاید یک سوال، شاید کسی باید از او می پرسید که وسط این همه جمعیت تنها چه میکند.
کنارش نشستم، همان سوال ذهن خودم را از او پرسیدم، نگاهم کرد و با تردید حرفهایی زد که از شنیدن آن نه تنها متاثر بلکه متحیر شدم.
نمیدانم او قصه گوی خوبی بود یا دنیای ما پر از رنگ و ریاست، اما هر چه بود یک دختر بچه پنج ساله به جای بازی و گوش دادن به کتاب قصههای مادر نباید از اسرار زنان کوچه و بازار و مردان بی تعهد چیزی بداند، حداقل من که اینطور فکر میکنم.
نگار پنج سال دارد، همراه پدر و مادرش در یکی از محلههای فقیر نشین اصفهان زندگی میکند. وجود پدر و مادر را تنها وقتی احساس میکند که در حال شمردن اسکناسهای کهنه و ناچیزی هستند که از راهی بدست آوردهاند که نگار ازآن بی خبر نیست.
خانه نگار محل رفت و آمد زنان و مردانی است که برای برطرف کردن یک حس به آنجا میروند، برای شادی یک لحظه و برایشان مهم نیست در کنارشان زنان و مردان دیگری باز هم به همان کار مشغولند...
نگار این چیزها را در خانه خود دیده و مادرش نیز چندان برایش اهمیتی ندارد که دختر معصومش در چه منجلابی فرو رفته است. او زنانی را دیده که در خانه پدریاش لباسی به تن ندارند و مردانی که بی حیایی را به حد اعلا رساندهاند.
عجیب است او حتی میدانست که گاهی زنان همجنس باز نیز در خانهشان جمع میشوند و برای ارضای حس کثیف خود دقایقی را در آنجا میگذرانند.
نمیدانم نگار برایم قصه گفت یا از واقعیاتی گفت که وجود دارد، اما تا به حال هیچ قصهای به این تلخی نشنیده بودم و میدانم که هیچ مادربزرگی هم در واقعیت این روزها را به زبان نمیآرود اما چرا نگار 5 ساله اسیر روزهایی شد که شاید روزهای آینده خودش هم اینچنین شود.
میدانستم کدام محله زندگی میکند اما وقتی میخواستم آدرس از او بگیرم خیلی راحت از دادن آدرس طفره رفت و پس از آن زنی سراسیمه و نگران به سراغش آمد و خیلی محکم دستش را کشید و از او خواست برای جلب توجه مردم گریه نکند.نگاه غضب آلودی به من کرد و خیلی زود از جلوی چشمانم دور شد.
من ماندم و یک قصه که فکر میکنم روزهای واقعی کسانی است که ...
من ماندم و حیرت از زندگی دختری ۵ ساله که هنوز هم نمی دانم واقعیت داشت یا نه اما مگر ذهن یک دختر بچه گنجایش دیدن و شنیدن این روزهای تلخ را دارد؟!
این روزا سرهر کوچه و خیابان و کنار هر پایه چراغ برق و روی هر دیواری پوسترهایی زده شده که از کاندیدای مورد نظر خود حمایت میکنند، یکی از شال سبز میگه و یکی از سفرهای استانی، یکی از برنامههای کروبی میگه و دیگری از دلسوزی و حذف سربازی از رضایی.
هر جا که بری و هر جا که بشینی حرف از سیاست و انتخابات و 22 خرداده، روزی که خیلیها میگن سرنوشت کشور باهاش رقم میخوره، روزی که میلیونها آدم از خونههاشون بیرون میرن و یه کاغذ سفید با یه اسم توی صندوق میاندازن و خوشحال از اینکار به خونههاشون برمیگردن...
اما واقعا کی به فکر این مردمه؟ کی میخواد که مردم ما از فقر و فلاکت بیرون بیان؟ کی میخواد باعث خونه دار شدن مردمی بشه که سالهاست تمام حقوق خودشون رو باید برای اجازه خونه بدن؟ کی میخواد اشک مادرایی رو جواب بده که بچهاش به خاطر بی پولی دست به دزدی زده و الان پشت میلههای زندانه، کی اهمیت میده که خیلی از خانوادهها منتظرن تا ماه محرم و نذری بیاد و غذای روزانه خودشون رو از اون طریق فراهم کنن؟ اینا و اقعا دردناکه... .واقعا تاسف آوره...
هزینههای گزافی که صرف این انتخابات میشه بعدا از جیب همین مردم باید تامین بشه، پول نفتی که کروبی ازش دم میزنه چرا توی هیچ کدوم از دولتهای قبل حرفی ازش نبود، هرچند کروبی هم فقط حرفشو میزنه و معلوم نیست اگه فردا روزی انتخاب شد چیکار میخواد بکنه...
برای مردم مهم نیست کی انتخاب بشه، اونا کسی رو میخوان که دردشون رو بفهمه، کسی که نیازهاشون رو برطرف کنه و فقط حرف نزنه، کسی که راه حلی برای مشکلاتشون داشته باشه...
نمیدونم این روزا مملکت ما میخواد به کجا بره...
اما امیدوارم رئیس جمهور بعدی کمی از جنس مردم باشه...
اما این فقط یه آرزوه...
میگفت همه دنیا برای من یه طرف تو هم یه طرف، میگفت شبا بدون یاد تو نمیخوابم و محاله از یادت ببرم، میگفت دنیا بدون تو برای من معنی نداره و من عاشق همه شبا و روزاییام که با تو باشم، میگفت ستارهها هم به عشق منو تو حسادت میکنن و دلشون میخواد جای ما باشن، بهم میگفت نمیزارم حتی یه قطره اشک از چشای مهربونت بیاد، میگفت تا منو داری غصه هیچی رو نخور، میگفت پاش برسه همه چیو زیر پا میزارم برای بدست آوردن تو، میگفت هرگز اون روزی رو نمیبینی که من فراموشت کنم یا از دستت بدم، میگفت...
اینا رو اون دختر جوان با اون ظاهر آراسته و آرامش برای من تعریف کرد، توی اتوبوس کنار من نشسته بود بعد از چند دقیقه متوجه اشکاش شدم، اول میخواستم بیخیال شم و بزارم تو حال و هوای خودش باشه اما نتونستم و ازش خواستم که اگه دوس داره با من حرف بزنه و اون دختر مثل اینکه واقعا دلش میخواست برای یکی حرف بزنه شروع به گفتن کرد...
از دوستی و عشقی گفت که بین او و پسر همسایه شکل گرفته بود، از حرفهای عاشقانه و روزا و شبای با هم بودنشون، از حرفهای پسر که ادعا میکرد همیشه باهش میمونه و هرگز از دستش نمیده، از کسی که دلبستهاش شده بود و همه زندگیشو حاضر بود برای اون بده. این دوستی تا جایی رسید که دختر یه روز مهمان خونه پسر شده بود و دیگه اون دختر همیشگی نبود، دیگه احساس سبکی و آرامش نمیکرد، دیگه از صدای شادیش خبری نبود و دیگه یه دختر شاد و سرزنده پدر و مادر نبود و همه این خوبیها را برای خاطر اون پسر از دست داد اما بازهم خوشحال بود که پسررهاش نمیکنه...
اما چه ساده از دست داد همه روزهای شاد و خوش زندگیشو و عشقش چه ساده از او گذشت.. چه ساده او را کنار گذاشت و پشت پا زد به همه روزها و خاطرههای خوبی که با هم داشتند...
گریه اجازه حرف زدن بیشتر به اون رو نداد و من فهمیدم که چه روزهای دردناکی رو میگذرونه، فهمیدم که دلش میخواد زمان به عقب برگرده و اشتباهش رو دیگه تکرار نکنه اما میدونه که زمان هرگز این اجازه رو بهش نمیده که دوباره متولد بشه و زندگیشو از سر بگیره...
جمله آخرش رو از یاد نمیبرم، ازم خواست براش دعا کنم و از خدا بخوام اونو ببخشه...
وقتی ازش جدا شدم تا مدتها بهش فکر میکردم و نگران سرنوشتش بودم، کاش متوجه باشه و بدونه که اگه بخواد خدا اونو میبخشه اما خودمون هم میدونیم که ما آدمها اصلا بخشنده نیستیم و اونو دیگه تو جمع خودمون قبول نداریم، میدونیم که اون دیگه توی جامعه ما جایی نداره و کسی دلش نمی خواد که این دختر مهمان شبا و روزای تنهاییش باشه...